Al-Moujam Zahabi al Kabir (Arabic/Persian)

المعجم الذهبي الكبير (عربي-فارسي)

Word Definition
الآئب بازْ گردنده.
الآئس مأيوس. نوميد.
الآئل شير بسته شده. هرچيز سِفت از روغن وعسل وغيره.
آب باز گشت. پس آمد. برگشت. ازهر طرف آمد. (تابَ) توبه كرد.
الآباء پدران.
آبار الأرتوازية چاههاى آرتزين.
آبار البترول چاههاى نفت.
الآبار الغازية چاههاى گاز طبيعى.
آبار النفط چاههاى نفت.
آبت الشمس آفتاب فرو شد.
الآبد وحشى. بيابانى.
الآبدة حيوان ياهر چيزى وحشت انگيز. حيوان دُرَّ نده. (الداهية) مصيبت بزرگى.
الآبنوس اَبنوس.
الآبي بى ميل. نا راضى. با كراهت.
آتى (فعل) داد. پاداش داد.
آتي (فعل) طرفدار ميشَوم.
الآتي آمدنى. رسيدنى. آينده. از دنبال.
آتيته على اورا موافقت كردم.
الآثار بازمانده ها. عَلمها.
آثار الحرب آثار جنگ.
الآثار السلبية اثرات زيان بار.
الآثار القديمة آثار باستانى.
الآثار المضرة اثرات زيان بار.
آثر گرامى داشت. بر گزيد. بر ديگرى ترجيح داد. از خود گذا شت.
آثر الرجل مرد را احترام كرد.
آثم به گناه انداخت.
الآثم جنايتكار. گناهكار.
الآجر خشت پخته. آجر.
آجر دستمزد پرداخت. اجازه داد.
آجرت المرأة مباح كردن زن نفس خود را به أجرت.
آجرته به مزد اورا خواستم اجير من شود.
آجره اورا پاداش عمل داد. به كرايه اورا داد.
الآجل وقت عقب افتاده.
آجلا أو عاجلا دير يا زود.
آح البيض سفيدىِ تخمِ مرغ.
آح السعال حكايت صداى سُرفه.
الآحاد يكان.
آخذ ملامت كرد. سرزنش كرد.
الآخر ديگر ومانند.
الآخر سپس. مقابل. اُول. غائب. پايانى نهايى. باقيمانده بعد از فناء.
آخر الشارع تهِ خيابان.
آخر العمل تهِ كار. پايان كار.
آخر كل شيء بيشتر از هر چيز ديگر.
آخر موعد آخرين مهلت.
الآخرة آن جهان. دار بقا. آن دنيا.
آخرة العين دنبالۀ چشم.
الآخرون سايرين.
الآخور (يو) اسطبل. محل خوراك حيوانات سوارى.
آخى برادر كرد. دوست گرديد.
آخيت برادر شدم.
الآخية طناب خيمه. طناب يا تسمه كه دو طرف آن به زمين يا ديوار فرو بُرده. بقيّه.
آد (أثقلَ) فشار آورد. سنگينى كرد. سنگين بود. (قدِرَ) توانا گرديد. (انحرفَ) مائل گرديد. برگشت.
آداب الحكم ابزار حكومت.
آداب المعاشرة آداب معاشرت.
الآدب ميزْبان. مهماندار.
الآدبة زن مهماندار.
آدم آدم. پدر بشر.
الآدمي انسان. رحيم دل. بامروَّت. شايسته.
الآدمية إنسانِيَّت. شفقت. مروَّت.
الآدية آجُرى كه پَهنا در ديوار چيده شود.
الآذان الصاغية گوشهاىِ شنوا.
آذن آگاه شد.
الآذن راهنما. دربان.
آذن المدرسة مستخدم مدرسه.
آذى رنجانيد. آسيب رساند. اذيت كرد. گزند وارد كرد.
الآذي مرد بسيار اذيت شده. آزار رسا ننده. موج دريا.
آر جماع كرد. با زن جمع شد.
الآراء الإصلاحية نظرات اصلاحى.
آرنه با او مفاخرت نمود.
الآري آريا نژاد.
الآري (ـة) آخيه كه چهار پايان را بندند.
آزر نيرو داد. كمك كرد. يارى كرد. همراهى كرد.
الآزرة هر چيز كه بپوشاند تورا پرهيز گارى. زن. ميش ماده. نفس وذات.
آزف شتابانيد.
الآزف شتابنده.
الآزفة روزِ قيامت.
الآزم (ـة) دندان نيش.
الآزوت گاز هوا.
الآزوتيك تيزابى سوره ئى.
الآزي روز بسيار گرم.
آزيته اورا مقابل شدم.
آس فرصت داد. غنيمت داد.
الآسر أسير كننده. فريبنده. دلرُبا. دلكش. دلفريب.
آسف اندوهگين كرد. بخشم آورد.
الآسف خشمگين.
الآسن تغيير يافتن.
آسن الماء آب راكد شدن.
آسنت له براىِ او باقى گذاشتم.
آسى كمك كرد. همراهى كرد. يارى كرد. تسليت گفت. غمخوارى نمود.
الآسي (الحزين) اندوهگين. غمناك. (الطبيب) پزشگ.
الآسي بقيه از خانه واسباب واسقاطِ آن.
الآسية اندوهگين. غمناك. زن ختنه كنندۀ زنان. بناىِ استوار. ستون.
آسيوي آسيائى.
الآشر متكبر. طاغى. خود پسند.
الآشرة چوب شكافته شده.
الآصرة خويشاوندى. قرابت. نزديكى. احسان. زِهدان. ريسمان كوتاه خيمه. بند. قيد. رشته. زنجير.
آصل در اصيل داخل شد.
الآصية احسان. بلاى لازم. خويشى. خوراكى است كه از خرما سازند.
آض باز گشت بسوى آن بعد از آنكه آن را ترك كرده.
آفاق العلم مرزهاىِ دانش.
الآفقة تهيگاه.
الآفل غروب كننده. غائب. ناپديد.
الآفة فساد. ضرر. طاعون. زهر. آفت محصول. مضرَّت. مرض. موجب تباهى.
الآفة الأرضية بلاىِ زمينى.
آق عليه بر وى شرف شد. بر آن مايل گرديد. بر او شآمت آورد.
آكال الجند ارزاق لشكر.
الآكل خورنده. (كنا) پادشاه.
الآكل في الوليمة پلو خور.
آكل البشر آدم خور.
آكل الحشرات حشره خوار.
آكل اللحوم گوشت خوار.
آكل النبات گياه خوار.
آكل النمل مورچه خوار.
آكله با او خورد.
الآكلة خارش. چارپاى چرنده.
آكلة اللحم تازيانه. كارد. آتش.
الآل سراب. خانواده. بستگار. چوب. ستون خيمه. اهل وعيال. اطراف ونواحى كوه. آنچه از دور نمايان باشد.
آل سِفت گرديد. باز گشت.
آل إلى به او باز گشت. پايين تر تنزّل يافت نتيجه داد.
آل إليه به سوى آن بازگشت.
آل الأمر كار به آنجا كشيده شد.
آل الشيء آن چيز كم شد.
آل على بر عهده گرفت. زيربار رفت.
آل عنه از آن برگشت.
آل المال مال را اصلاح كرد.
آل الرسول خاندان رسول. خاندان حضرت پيغمبر.
الآلاء نعمتها.
آلات التعذيب وسايل شكنجه.
الآلات الحربية جنگ افزار. مهمات ساز وبرگِ نظامى.
الآلاتي موسيقى دان.
الآلاف المؤلفة هزاران هزار.
آلام الحرب خاطرات جنگ. صدمات جنگ.
آلام الحياة صدمات زندگى.
آلام المخاض دردهاى زايمان.
آلام المسيح دردهاى حضرت عيسى
آلام الوضع دردهاى زايمان.
آلس خيانت كرد.
آلف الفت گرفت. عادت نمود. انس گرفت. همنشين شد. همدم شد. معاشرت كرد.
آلف الدراهم درهم ها به هزار كامل گردانيد.
آلف فلانا فلان را بمكانى يا به كسى الفت داد.
آلف المكان الفت وانس به اينجا گرفت.
آلفهم آنهارا هزار كامل گردانيد.
آلم درد رسانيد. درد آورد.
آلمته اورا درد رسانيدم.
الآلة وسيله. اسباب كار. چرخ ماشين. عضو. اركان. ابزار. آلت. چوب خيمه. حالت. تابوت. شدَّت.
الآلة البخارية ماشين بخار.
آلة التسجيل دستگاه ضبط صوت.
آلة التصوير (فر) آپارات. دور بين عكاسى.
آلة التصوير المتحركة دوربين فيلمبردارى.
آلة التقطير دستگاه تقطير.
آلة التنقيب دستگاه حفّارى.
الآلة الحادة آلتِ برَّنده.
الآلة الحاسبة ماشين حساب.
الآلة الحربية ساز وبرگ جنگ. سلاح. مهمات.
آلة الحياكة ماشين ريسندگى.
آلة الخياطة چرخ خيّاطى.
الآلة الرافعة جرِّ ثقيل.
آلة الطرب ساز.
الآلة القاطعة آلت بُرَّنده.
الآلة الكاتبة ماشين تحرير.
آلة لعب القمار ماشين قمار بازى.
آلى تقصير كرد. درنگ نمود. تكبر كرد. (أقسمَ) سوگند ياد نمود. سوگند خورد.
آلى على نفسه باخود عهد كرد.
آلى المكان پر از كود چهار پايان شد.
الآلي ميكانيكى. ماشينى. عضو دار. اورگانيك. داراى اجزاى لازم.
الآلية مكانيزه. موتور ريزه.
آم رنج داد.
الآمال البعيدة آرزوهاى دور.
الآمال الشيطانية آرزوهاى شيطانى.
آمت ناكدخدا. زنى بىِ شوهر ماند.
الآمد پراز خيروشر. كشتى پراز بار.
الآمر فرمانده. فرمانروا. حكمران. مسئول. (القائد) فرمانده از فرماند هان لشكر.
آمر السرية فرماندۀ گروهان.
آمر الكتيبة فرماندۀ گردان.
آمر (الفوج والكتيبة) فرماندۀ گردان. (السرية) فرماندۀ گروهان.
الآمرة فرمان.
الآمل امِّيد وار. پر از امِّيد.
آمل آرزو مندم.
آمن ايمان آورد. اعتقاد. پيدا كرد (صدق) تصديق كرد. فروتَنى نمود. اعتماد كرد.
الآمن بى خطر. آرام. سالم. مطمئن. آسوده. راحت. نا ترسى. امان خوانده. (المؤمن) خلق وخوى دين.
الآمة عيب. نقصان. ذلت فراوانى سال. آنچه برمى آيد با كودك وقت ولادت.
آمين چنين بار.
آن هنگام رسيد. وقتْ فرا رسيد. نزديك شد. موقع سر رسيد.
الآن حالا. اكنون. الآن. هم اكنون. از اين به بعد. از اين پس.
الآن ناله كننده.
آنئذ آن هنگام.
الآناء هنگام. ساعتهاىِ شب.
الآناف هم اكنون.
آنا بعد آن گاه به گاه.
آنا فآنا اندك اندك.
الآنح بخيل.
الآنخة زنِ كوتاه قد.
آنذاك آنزمان. در آن هنگام.
آنس (لاطفَ) مدارا كرد. (أحسَّ) احساس كرد. (أبصرَ) ديد. (الصوتَ) شنيد.
الآنس بى وحشتى. جماعتى زياد. مردم. جانب.
آنستمونا مارا مأنوس وشادمان ساختيد.
الآنسة خانم. دوشيزه. دختر. بالِسْت.
الآنف گذشته. نزديك.
آنف كراهت وا داشت. (الإبلَ) شتران را به مرغزار نَچرانيده رسانيد.
آنف فلانا اورا برننگ بر انگيخت. اورا درد مند بينى گردانيد.
آنفا بيش از اين.
آنق خوشنود كرد. راضى ساخت.
الآنك سُرب خالص.
الآنة بز وكنيز.
الآني بسيار حليم وبردبار.
آنيت باز داشتم. با درنگ گردانيدم.
أه آه گفت. افسوس.
آهات ناله ها.
الآهل (الحيوان) رام شده. (المكان) مسكونى. (الرجل) كسى كه عيال دارد.
الآهلة مال.
الآهة صداى آه وناله بر اثر كرد.
الآونة سنگ پشتها.
آوى جاى داد. منزل داد. پذيرائى كرد. منضم كرد. پناه كرد.
آوى البيت درخانه نشست. كناره گيرى كرد.
آويته اورا پناه وجاى دادم.
آيس نا امِّيد گردانيد.
آيل للسقوط در شُرف انهدام.
الآية معجزه كار. تعجب آور. خارق العاده. يادْگار. نشانه. عبرت. معجزه.
ائتب للسير آماده شد براى رفتن.
ائتبر البئر چاه را كند.
ائتبط هموار وراست شد.
ائتبطت النفس نفس فاسد گرديد.
ائتجر به طلب پاداش صدقه داد.
ائتدم الخبز نان را به نانخورش آميخت.
ائتدم العود چوب طراوت گرفت.
ائتر شتابانيد.
ائترق به شب بيدار ماند.
ائترى بالمكان اقامت نمود.
ائتز شتابانيد.
ائتزت القدر ديگ سخت جوشيد. بجوش ديگ آمد.
ائتزر خودرا پيچيد. احرام بست. با پا رچه بلند خود را پوشانيد. لباس بر تن كرد.
ائتسى پيشْوا گرفت. اقتدا كرد.
ائتصر القوم عدد گروه بسيار شد.
ائتصر النبت دراز وبسيار گرديد گياه.
ائتض طلب كرد وزد.
ائتض إليه بسوى او مضطر شد.
ائتطم بمرض شاش بند مبتلا شد، وبستكى شكم.
ائتك اليوم روز گرم وبى باد شد.
ائتك الورد گُل انبوهناك شد.
ائتكت رجلاه هر دو پاى او بهم خورد ولرزيد.
ائتكل شعله ور شد. سوخت.
ائتكل غضبا از خشم بر افروخت.
ائتكل منه خشم گرفت. بر انگيخته شد.
الائتلاخ شوريدگى.
الائتلاف سازش هم آهنگى. پيوستگى. اتحاد. اتفاق. اجتماع. ارتباط.
الائتلاف الوطني ائتلاف ملى. همبستگى ملى.
ائتلخ الأمر عليهم كار بر آنها شوريده شد.
ائتلخ العشب گياه باليد. گياه دراز شد.
ائتلخ اللبن شير ترش گرديد.
ائتلف شريك شد. يكى شد. مأنوس شد. دوست شد. مجتمع گرديد. سازگارى نمود.
ائتلف الشيئان اجتماع كردنده متفق شدند.
ائتلق درخشيد.
ائتلى سوگند خورد. توانست.
ائتم قصد كرد.
الائتمار گفتگو. مذاكره. مشاوره.
الائتمان وثوق. اعتماد. اطمينان. نسيه دادن. به وعده دادن.
الائتمان الاقتصادي وجه ضمان اقتصادى.
ائتمر بر عليه توطئة چيد. پيرو نظر وامر او شد.
ائتمروا تبادل فكر نمودند. باهم شور كردند.
ائتمن اعتماد كرد. امين كرد. اعتماد گرديد.
ائمة المسلمين پيشوايان مسلمانان. پيشوايان اسلام.
الأب پدر. (في المسيحيّة) اولين اقنوم از اقانيم سه گانه مسيحيت «پدر، پسر، روح القدس». لقب كشيش. پدر روحانى.
الأب العطوف پدر مهربان.
الأب المتبني پدر خوانده.
الأب المغفور له پدر آمرزيده.
أب قصد كرد. شكست داد.
أب إلى وطنه آرزومند وطن شد.
أب الشيء آن چيز را جنبانيد.
أب للسير مهيّا رفت.
الأب گياه. چراگاه. سبزه.
أبا پدر شد. مانند پدر تربيت كرد.
أبا (صار أبًا) پدر شد.
أباء الشيء اورا برگردانيد.
أباء المكان اورا آنجا پياده كرد.
أباء بالمكان در آنجا اقامت كرد.
الأباء كراهت.
الإباء ابا كردن. امتناع. خود دارى كردن. ردّ. كراهت مطلق. تنفّر. بيزارى. بى ميلى. غرور. كبر.
الأباءة نى كه از آن حصير بافند.
الأباب مهيّا بودن براى رفتن.
الأباب آب. آنچه نوشيده شود. سراب. سيل. موج بزرگ.
الأبابة راه. دلتنگى براى ميهن.
أبابيل گروهها.
الأباتر كوتاه قد. بى نسل. قطع كنندۀ رحم.
الإباتة شب گذرانيدن.
أباح ملك عمومى دانست. اجازه داد. رخصت داد. حلال گردانيد.
أباح السر آشكار كرد.
الإباحة اجازه. تبرئه. برائت. رو سفيدى.
إباحة السر فاش ساختن.
الإباحي انقلابى. اشتراكى. افراطى. مُنكر. هرزه. لا ابالى. انجام معصيت را مى دهد.
الإباحية هرزگى. انكار هستى. بى بندوبارى.
أباد نابود كرد. محو كرد. هلاك كرد. بر انداخت.
الإبادة نيستى. براندازى. تباهى. قلع وقمع. از بيخ كنى. نابود كردن.
الإبادة الجماعية نابودىِ دسته جمعى.
إبادة الجنس نابود كردن يك نژاد.
إبادة قوات العدو تار ومار كردن نيروهاى دشمن.
الأباديد پريشان. متفرق.
الأبار سوزن فروش. سازنده سوزن. (الحفّار) چاه كن.
الأباشة جماعتى از هر صنف مردم.
الأباطيل مزخرفات.
الأبال شَبان. شتربان.
الإبالة سياست. زه چاه. محافظه كارى. احتياط سياستمدارى.
الإبالة عِدل. لنگه. بسته بزرگ. گروهى از پرندگان. اسبان وشتران پى در پى آينده. بسته از هيزم.
أبان (فصلَ) جدا كرد. (أوضحَ) آشكار كرد. (وضح) آشكار شد.
أبان ابنته دختر خود را شوهر داد.
إبان هنگام. مجال. زمان. فرصت. اول وقت.
إبان الشباب هنگام جوانى.
أباه بالسهم اورا تير زد.
أبب آواز بر آورد. فرياد زد.
أبت اليوم روز سخت گرم شد.
أبت الأمر آنرا گذراند.
أبت الشيء آنرا بريد.
أبت الريح باد وزيد.
ابتأر چاه كند. آتشدان كند.
ابتأس اندوهگين شد.
ابتاع خريد. خريدارى كرد.
الابتحاح وسعت. فراخى زندگانى.
ابتحث ايجاد. اختراع. ساخت.
ابتدأ شروع شد. شروع كرد (لازم ومتعدى).
الابتداء ابتدا كردن. بَدء.
الابتدائي مقدماتى. حاضر كننده. آموزش دورۀ اول.
الابتداع ايجاد. اختراع. ساخت.
ابتدر شناخت. مسابقه گذاشت. پيشى گرفت.
ابتدع بوجود آورد. بدعت آورد.
الابتذال همه روزه پوشيدن جامه كهنه كردن. ابتذال. بى ارزش بودن.
ابتذل لباس بر تن كرد. بزرگى وشوكت را ترك نمود. بد رفتارى كرد.
أبتر عطا كرد. منح نمود.
الأبتر دم بريده. بريده شده. دم بد. دم كوتاه. مار كوتاه. بى چيز. كار بى فايده. كوتاه. مختصر. وارثى ندارد.
ابترد بآب سرد شست وشوى كرد. آب سرد خورد.
ابتركت السحابة ابر بسيار باريد.
ابتز ربود. به ستم گرفت. دزديد. اختلاس كرد. در آورد. حيف وميل كرد.
الابتزاز باج سبيل. حق السكوت. أخاذى كردن.
الابتزال شكفتن غنچه.
ابتزل شكافته شد غنچه.
ابتزم سبقت كرد.
الابتسامة لبخند.
ابتسامة الاعتزاز لبخند افتخار آميز. لبخند غرور آميز.
ابتسامة الأمل لبخند اميدوارى.
ابتسامة الانتصار لبخند پيروزى.
ابتسامة الفخر لبخند غرور آميز. لبخند افتخار آميز.
ابتسر تازه گرفت.
ابتسم لبخنده كرد. لبخنده زد.
الابتشاك دروغ بافتن.
ابتشك هتك حرمت كرد. بريده شد.
ابتضع آشكار را گرديد. پيدا را گرديد.
الابتعاد دورى كردن. بيرون رفتن.
الابتعاد عن الخطر از خطر حذر كردن. از خطر دورى كردن.
الابتعاق ابر سخت باريدن.
ابتعث بر انگيخت. فرستاد. (أيقظَ) بيدار كرد.
ابتعد دور شو.
ابتعد دور شد. جدا شد. دورى جست.
ابتعد عن جدا شد. سوا شد.
ابتغى خواست. آرزو كرد. انجام داد. طلب كرد. در خواست كرد.
الابتغاء خواسته. آرزو.
ابتقع لونه متغير گرديد.
الابتكار چيزى تازه آوردن.
الابتكاري بى سابقه. اختراع.
ابتكر اختراع كرد. ابتكار كرد.
ابتكر الشيء چيز تازه اى آورد.
ابتكر عليه صبح زود نزد او رفت.
ابتكر الفاكهة نو برش را ميل كرد.
ابتكر الفتاة مرد بكارت زن را گرفت.
ابتل نمناك شد. مرطوب گرديد. تر شد. (شُفي) به شد. از مرض بهبودى حاصل كرد. نيكو شد.
الابتلاء رنج ديدن. بلا ديدن. آفتاب زدن. اختبار كردن.
الابتلاع خوردن. فرو بردن.
ابتلع بالاكشيد. قورت داد. خورد. فرو برد.
ابتلى رنج ديد. بلا ديد. (اختبرَ) آزمود. شناخت.
ابتلي مبتلا شد. دچار شد. گرفتار شد. پريشان شد. شناخته گرديد.
ابتنى (بيتًا) خانه راساخت. (أولادًا) صاحب فرزندان شد.
الابتهاج خوش دل بودن. شاد شدن. خشنود شدن.
الابتهاش گوشت سياه شدن.
الابتهال التماس. در خواست. لابَه. نيايش كردن. ذكر كردن دعا. زارى كردن.
ابتهج شادمان شد. خوشحال شد. شاد شد.
ابتهر از ماندگى اضطراب زد.
ابتهل تضرع وزارى كرد. دعا كرد. لابه كرد.
الابتيار آزمايش. آز مودن.
الابتياع خريدن. خريد. خريد نمودن.
أبث بد گوئى كرد. دلير نمود اورا نزد سلطان.
أبث شير شتر آشاميد تا اينكه شكم او باد كرد.
الأبث رفتار با شادمانى.
أبث الخبر خبر را آشكار كرد.
الأبج ابد. هميشگى.
أبجر مستغنى وبى نياز گرديد.
الأبجر (حبل السفينة) طناب كُلفت كشتى. (عظيم البطن) شكم گنده. (بارز السرَّة) ناف او بيرون آمده.
الأبجل رگى است ضخيم در پا يا در دست.
أبج باسينه گرفته شده حرف زد.
الأبح كسيكه صدايش كلفت باشد.
أبحر باكشتى سفر كرد. از راه دريا حركت كرد. مسلول گرديد.
أبحر السفينة لنگر كشتى را كشيد وحركت كرد.
أبحر الماء آب شوريده گرديد.
أبخ سرزنش نمود. ملامت كرد.
الأبخر بد بو دهان.
الأبخق يك چشم دارد.
أبد ابدى شد. جاويدان گرديد.
أبد بالمكان اقامت كرد. ترك نگفت.
أبد الحيوان وحشى شد. متنفِّر شد.
أبد خشم گرفت. نفرت نمود. وحشت گرفت.
الأبد هميشه. روزگار. جاودانى. فنا ناپذيرى.
الإبد كنيز. ماده خر رمنده.
أبدا هرگز. بهيج وجه. ابدا.
إبداء الآراء تبادل آراء.
إبداء وجهة النظر إظهار عقيده كردن.
الإبدار درشب بدر راه رفتن.
الإبداعي آفرينى.
أبدع ساخت. سرشت. نو بيرون آورد. درست كرد. (أتى ببدعة) بدعتي آورد.
أبدع الأدب سخنان نو وتازه بوجود آورد.
أبدع الشيء ايجاد كرد.
أبدع العمل دقت كرد. نو آوردى كرد.
أبدع باطل كرده شده.
أبدعت الراحلة مانده شد. هلاك گرديد.
أبدغ كمك كرد.
أبدل بدل آورد.
الأبدة ماده شتر بسيار زاينده.
أبدى فاش ساخت. نشان داد. نمايش داد. (نزل البادية) به صحرا رفت.
أبدى الأمر پديدار كرد.
أبدى رأيا اظهار نظر كرد.
الأبدي جاوْدان. جاويد. بى پايان. هميشگى.
الأبدية فنا ناپذيرى. ابديت. دائمى. آخرَت. چيزى كه پايانى ندارد.
الأبذ فرد.
أبذع ترسانيد.
أبر الإنسان آدمى در دويدن بياسود وبعد از آن ناگهان بمرد.
أبر الزرع آنرا اصلاح كرد.
أبر الظبي آهو دويد وبرجست.
أبر فلانا فلان را غيبت كرد.
أبر القوم قوم را هلاك گردانيد.
أبر النخل درخت خرما بارور نمود.
أبر النخل درخت خرما را گرد نرى داد.
أبر نيك شد.
أبر بسيار أولاد گرديد. بصحرا رفت.
أبرأ شفا داد. درمان كرد.
الإبراء تبرئه كردن. آزاد كردن.
الإبراد فرستاده ساختن. ضعيف گردانيدن. سست گردانيدن.
الإبراز ارائه. نشان دارن. عرضه. تقديم.
إبراز البطاقة ارائه كارت شناس.
إبراز التذكرة ارائه بليط.
إبراز المستندات ارائه مدارك.
إبراز المؤهلات ارائه مدارك.
إبراز الهوية ارائه كارت شناسى. ارائه برگ هويت.
إبراز الوثائق ارائه مدارك.
الإبراق تلگراف كردن.
إبرام الاتفاق انعقاد قرار داد.
إبرام المعاهدة تصويب پيمان.
أبرت العقرب كژدم نيش زد.
أبرج برج بنا نهاد.
أبرد نامه با پست فرستاد. گما شت. (دخل في البرد) به سرما وارد شد. خنك آورد. در خنكى كار كرد. در شبانگاه آمد.
أبرز نماياند. بيرون كرد. نشان داد. قصد سفر كرد. (من الإبريز) زر خالص گرفت.
الأبرش نقطه ها روى پوست بوجود دارد. جا پرگياه مختلف الألوان. اسب خالدار.
الأبرص جذامى دارد. ماه.
أبرق الرسالة تلگرافى فرستاد. تلگراف كرد.
أبرق السيف شمشير را درخشانيد.
أبرقت السماء آسمان برق زد. آسمان درخش آورد. آسمان رعد وبرق زد.
أبرك شتر را فرو خوابانيد. شتر را روى زمين نشانيد.
أبرم تصديق كرد. چرخيد. تصويب كرد. تثبيت كرد. دور زد.
أبرم الأمر كار را محكم كرد. كار را بدقت انجام داد.
أبرم الحبل پيچيد. تابيد. نورديد.
أبرم الرجل اورا نا راحت كرد. اورا منزجر نمود. أورا عاجز كرد.
أبرم معاهدة الصلح پيمان صلح بست.
أبره اورا نيش زد.
الإبرة سوزن. سوزن آهنى.
إبرة التخدير آمپول بيهوشى. أمپول نووكايين.
إبرة الحشرات نيش. زبانى.
إبرة الحقن آمپول طبى.
إبرة الحياكة ميل با فندگى.
إبرة الخياطة سوزن خياطى.
إبرة العظم استخوان پى پاشنه. طرف باريك ذراع دست.
إبرة العقرب نيش كژدم.
إبرة المغناطيس عقربۀ مغناطيس. آهُن ربا. سوزن ربا.
إبرة الملاحة عقربۀ قطب نما.
إبرة النبات عضو مذكر گياه پرچم. درختى مانند درخت انجير. نهال درخت مقل.
الإبري سوزن فروش.
الإبريز طلاى خالص. ناب.
الإبريسم قزن قفلى. گيره. سگك. (معر) ابريشم.
الإبريشم (معر) ديبا. ابريسم.
الإبريق (معر) كوزه. آفتابه. آب دستان. (كنا) كمان درخشان. زن جميل تابان. تنگ.
إبريق الشاي قورى چايى.
إبريق الشراب تنگ دردار.
إبريق الغسيل آفتابه لگن.
إبريق القهوة قهوه دان.
إبريق اللبن ظرف دان. شير دان.
أبزم داد.
أبزم ألفا هزار داد.
الأبزن آبزن. بانيو. حوض شستشو.
أبزا تطاول كرد وبرجست. أنس گرفت.
الأبزار ادويه. چاشنى. ابزار.
أبزى شير داد. نشيمنگاه خودرا بلند كرد.
أبزى به اورا غلبه كرد.
الإبزيم قزن تغلى. حلقه وزبانه سر كمر بند. سگ.
الأبزين زبانه سر كمر بند.
الأبس قحط. جاى درشت. سنگ پشت نر.
الإبس اصل ونژاد بد. جاى درشت.
أبس سرزنش كرد. ترسانيد. حقير وكوچك پنداشت. خوار كرد. مكروه شمرد.
أبس به اورا خوار وذليل گردانيد. باو غلبه كرد.
أبسر (عصرَ) كوبيد. تركاند. تحت فشار قرار داد.
أبسن مرد خوش خوى گرديد.
أبش فراهم آورد.
الأبش تازه روى. خندان.
الإبشار مژده دادن. روى پوست برداشتن.
أبشت الأرض زمين سر سبز شد. گياه پيچيده گياه گرديد.
أبشر شاد شد. خوشحال شد. مژده داد.
أبشر الأمر كار را رونق دار.
أبشرت الأرض زمين روئيدنى بر آورد.
أبشرت الناقة ماده شتر بار دار شد.
أبشم تخامه شد. پر خورد. ناگوار آمد.
أبصر ديد. مشاهده كرد. تشخيص داد. نگريست. درك كرد. (دخل البصرة) به شهر بصره در آمد.
الأبصع بيخرد. احمق.
أبض (ـه) زد رگ باطن آرنج يا زانوى اورا.
أبض البعير دست شتر اورا ببازوى او بست بند.
أبض شاد شد. نشاط نمود.
الأبض رها كردن. آرميدن. جنبيدن.
الأبض پائين تر از زانو.
الأبض باطن آرنج شتر. باطن زانوى انسان. روزگار. نمك سائيده. ران خوك.
الأبضع لاغر.
الإبط بغل. زير بغل. گوشه.
إبط الجبل دامنه كوه.
أبطأ تأخير كرد. عقب انداخت.
الإبطاء درنگ كردن. دير شدن. كند كردن. شتاب نمودن.
الأبطال قهرمانان. دليران.
أبطال التحرير قهرمانان آزاد يخواهى.
أبطال الفريق قهرمانان تيم.
الإبطال فسخ كردن. باطل كردن. لغو قرار داد. نسخ. فسخ كردن. براندازى.
إبطال البيع فسخ معامله.
إبطال الاتفاقية لغو قرار داد. فسخ قرار داد.
إبطال العقد باطل كردن. لغو قرار داد.
إبطال مفعول القنبلة خنثى كردن بمب.
الإبطان (الاحتضان) كسى را محرم. خود گرفتن. (تحت الإبط) شمشير زير بغل گرفتن (الإخفاء) پنهان كردن. مخفى داشتن.
أبطر سرگشته كرد. (ـهُ) اورا ترسانيد. اورا مغرور نمود.
أبطل باطل آورد. از بين برد. دروغ گفت. فاسد نمود. ناچيز كرد.
أبطن پوشانيد. پنهان كرد. مخفى داشت.
أبطن الثوب جامه را آستر كرد.
أبظ فربه شد.
الإبعاد بر كنار كردن. دور رفتن. دور فرستادن. دور سازى. راندن. جدائى.
أبعد دور كرد. روانه كرد. دور گردانيد. دور قرار داد. (فصلَ) جدا كرد. محو كرد. از ميان برد. (طردَ) روانه كرد. بيرون كرد. (نَفَى) خارج كرد. راند.
ابعده الله خدا اورا از خير دور دارد.
أبعد دور شد.
أبغض بسيار ناراحت نمود. كراهت پيدا كرد. دشمن داشت. نِفرت داشت.
أبغى برطلب داشت. يارى كرد.
أبق العبد بنده گريخت. پنهان شد. گريخت.
الإبقاء باقى گذاشتن. نگهدارى. حفظ وحراست.
الابقع پيسه. لك دار. اختلاف رنگ. سياه وسفيد. لك زده.
أبقل المكان گياهان آن را روئيد.
أبقى ثابت كرد. رحم كرد. از دست نداد. نگهداشت.
أبقى على حياته نجاتش داد. رهانيد. رهائى داد.
أبك فربه شد.
ألأبك فربه. احمق. كم خرد.
الإبكار صبح بامداد.
أبكر پيش شد. زود بيدار شد.
الأبكم لال. گنگ. زبان بسته. بيزبان. گنگ وكر وكور ولال مادر زاد.
أبكى گريانيد. اورا گرياند. بگريه در آورد.
الأبل گياه روئيده از گياه بريده يا چريده شده.
أبل الرجل صاحب شتران بسيار شد. غالب وقوى گرديد. پارسا گرديد.
أبل العشب گياه دراز شد.
أبل إبله مرد شتران خود را جمع كرد.
أبل نيروى تازه گرفت. نجات يافت. سير كرد. (عجزَ) عاجز گرديد.
أبل الشجر درخت ميوه را آورد. باردار شد. تر شد.
أبل عليه براو غالب شد.
أبل المريض شفا يافت. بحال آمد. بهبودى حاصل كرد. نيروى تازه گرفت.
الأبل مرد جنگجو. بى حيا. بى شرم. سخت بخيل. دير دارندۀ وام. سوگند خوار. ستمكار. فاجر.
الإبل شتران. أبرها.
الإبل المؤبلة شتران برگزيده شده براى بچه وشير.
إبلاء الثوب پوسانيدن.
الإبلاس متحير گرديدن. اندوهگين. شكسته خاطر گرديدن.
الإبلاغ پيام دادن. اطلاع دادن.
الإبلام ورم كردن لب. زشت نمودن كار.
أبلت الإبل شترها به جايگاه خود مقيم شدند.
أبلت الإبل شتران بسيار شدند.
الأبلج روشن. آشكار. گشاده ابرو. (الأبيض) سفيد پوست.
الأبلخ متكبر. خود خواه.
أبلد لازم گردانيد. ملازم نمود.
أبلد بالأرض به زمين چسبيد.
أبلس از رحمت خدا نا اميد شد. مأيوس شد. خير او كم شد.
أبلغ اطلاع داد. رساند. گزارش داد.
الأبلق سفيد وسياه. داراى نقطه هاى سفيد وسياه. (الطائر) چِكچكى.
أبلم خاموش شد.
الأبلم مرد لب كلفت.
ابلنقع الصبح صبح روشن شد.
ابلنقع الكرب اندوه رفت.
الأبله نادان. بيخرد. أنوك. كند ذهن. احمق. سبك مغز. ببو. گوَدن.
الأبلة گناه.
الأبلة آفت. رنج.
الإبلة دشمنى.
الأبلة حاجت ونياز. در فرزند بركت داده شده.
الأبلة پاره از خرما.
أبلى بوسانيد. تحليل برد. آزمايش كرد. (اجتهدَ) سعى نمود.
أبلى الثوب كهنه نمود.
إبليس ابليس. شيطان.
أبن متهم كرد. عيب كرد.
أبن ستايش كرد. جلسه بزرگداشت.
الابن فرزند. پسر.
ابن آوى شغال.
ابن الأخ برادر زاده.
ابن الأخت خواهر زاده.
ابن أصل نجيب زاده. شريف.
ابن بجدتها آشنا به آن. آگاه به آن.
ابن بطنه پرخور. شكمو. شكم پرست.
ابن البلد همشهرى. محلى. شهروند.
ابن حرام پسر زنا زاده. تخم حرام.
ابن حلال حلال زاده.
ابن الخال (ـه) دائى زاده. پسر دائى.
ابن زنى فرزند نا مشروع. حرامزاده.
ابن الزوج (ـة) نا پسرى.
ابن السبيل مسافر در راه مانده. پسر راه. مسافر. رهگذر. پياده رو. آواره.
ابن شرعي حلال زاده.
ابن عائلة نجيب زاده.
ابن عرس راسو.
ابن العم پسر عمو.
ابن العمة پسر عمِّه.
ابن غير شرعي حرامزاده.
ابن كلب (شتيمة) پدر سگ.
ابن اللبون كره شتر.
الابن المتبنى پسر خوانده.
الابن الوحيد يگانه پسر.
ابن اليوم فرصت طلب. بو قلمون صفت.
ابن يومه زود گذر. نا پايْدار.
الابنة دختر بچه.
ابنة الأخ دختر برادر.
ابنة الأخت دختر خواهر.
ابنة الخال (ـة) دختر دائى.
ابنة الزوج دختر شوهر.
ابنة الزوجة دختر زن.
ابنة العم دختر عمو.
أبه گلو رفته. (فطنَ) در مقابل او زيركى نمود. (اهتمَّ) ارزش نمود. اهتمام داد.
أبه له توجه كرد. رعايت كرد. ملتفت شد.
الإبهال آبيارى كردن كشت را.
الإبهام (الإصبع) انگشت شست. انگشت اولى. (الغموض) نشناختن. پيچيدگى. مجهول. تيرگى.
إبهام القدم شَست پا.
إبهام اليد شَست دست.
أبهج خوشحال نمود.
أبهر شگفت آورد. توانگر شد. (نكحَ) بازن نكاح كرد. (هلكَ) از گرما هلاك شد.
الأبهر دريچۀ قلب. شاه رگ.
أبهظ باعث سنگينى او شد.
أبهل بر مراد گذاشت.
أبهم الأمر مشتبه وبسته شد كار.
أبهم فلانا اورا دور كرد.
أبهم الكلام پيچيده وسر بسته حرف زد.
الأبهة عظمت وبهجت. شكوه. تكبُّر. بزرگى.
أبهه اورا آگاه گردانيد. اورا ياد داد.
أبهه اورا تهمت زد.
أبهى الإناء ظرف را تهى ساخت.
أبهى البيت خانه را خالى كرد.
أبهى الرجل مرد خوب رو شد.
أبو أدراس كنيۀ فرج.
أبو إدريس كنيۀ ذكر.
أبو الأشبال شير.
أبو الأضياف ميزبان. مهماندار.
أبو أيوب شتر.
أبو براقش پرندۀ آشيانه باف. شرشور سرخ.
أبو البريص سوسمار. مار مولك.
أبو البيض عنكبوت.
أبو ثقيف سركه.
أبو جامع خوان وسفره.
أبو جلمبو خرچنگ. سرطان.
أبو الربيع هدهد.
أبو الزوج پدر شوهر.
أبو سرة نا رنگى.
أبو صفار ناخوشى يرقان.
أبو العلاء پالوده.
أبو عمرة گرسنگى.
أبو عون نمك.
أبو فراس شير.
أبو قتب قوزى. خميده.
أبو قردان لك لك.
أبو كرش شكم گنده.
أبو مؤنس شمع.
أبو المرأة پدر زن.
أبو مريم پياده. قاضى.
أبو مزاحم گاو.
أبو نظارة عينكى.
أبو نعيم نان سفيد.
أبو النوم خشخاش. كوكنار.
أبو الورى روز گار.
أبو يحيى عزرائيل. ملك مرگ.
أبو يقظان خروس.
أبواق الاستعمار بلند گوهاى استعمار.
أبواق الدعاية بوقهاى تبليغاتى.
الأبوان پدرو مادر.
أبوت اورا پدر گرديدم.
أبونا (في المسيحية) پدر مقدس.
الأبوة پدرى.
الأبوي پدرانه. پدروار.
أبى رد كرد. نپذيرفت. امتناع كرد. كراهت داشت. خود دارى كرد. نافرمانى كرد.
أبى الشيء ناپسند شمرد. راضى نبود ازآن. محروم كرد.
أبي الشيء رهايش كرد. ازاو دور شد.
الأبي پر مناعت. جوان مرد.
أبيت اللعن امتناع كنى از كارى كه سزاوار لعنت است.
أبيت له گفتم اورا پدر من فداى تو باد.
الأبيض سفيد رنگ. سپيد رنگ.
ابيض سخت سفيد شد. سفيد گرديد.
أبيض من سفيد تراز.
أبيض الوجه رو سفيد. سفيد رو.
ابيضت عينه نابينا شد.
الأبيضان شيروآب. نان وآب.
الأبيضاني سفيد بشره. سپيده چرده.
الأبيل چوب دستى. اندوهگين. دسته گاه. پارسا. صاحب ناقوس.
الأبيلة سرپرست دير راهبات.
الأبيلة كُره شتر.
الأبين فصيحتر.
الأبية تكبر. بزرگى.
الأبية زنى كه آب را كراهت دارد. ماده شترى كه نر براو جسته وليكن آبستن نشده باشد.
الإبية باز آمدن شير در پستان.
اتأد آهستگى نمود. آهسته كار كرد. آهسته حركت كرد. با تأنّى راه رفت.
أتأق الحوض حوض را پر كرد.
أتأق القوس قوس را تمام كشيد.
أتأم (ذبحَ) ذبح كرد گوسفند شير ده را.
أتأم المرأة باجماع دو راه زن را يك گردانيد.
أتأمت زن دو گانه زائيد. زن دو قلو زائيد.
اتأى وعده پذيرفت.
أتاح فرصت داد. آماده كرد. اجازه داد. توانست.
الإتاحة تقدير كردن.
أتار (ه) اورا يكبار پس از ديگرى. اورا ترسانيد.
أتاع قى كرد.
الأتان خر ماده. ماچه ألاغ. محل ايستادن آبكش در سرِ چاه. محل نشستن هودج وكجاوه در پشت شتر.
أتاه (أهلكَ) نابود كرد. هلاك كرد. از دست داد.
الأتاوة (وبكسرها) ماليات. خراج. رشوه. باج سبيل.
الإتب هر جامه اى كوتاه باشد. پيراهن بى آستين.
إتب الشعير پوست جو.
الأتباع بَرسان. عوانان.
الإتباع برات گرفتن. به كسى رسيدن. در پى رفتن. در پى فرستادن.
الاتباع پيش گرفتن.
الإتبال تباه كردن. از بين بردن.
أتبع دنبال كرد. ملحق شد. به او پيوست.
اتبع پشت سر حركت كرد. با او حركت كرد. پيرو كرد. بسوى او كشيده شد.
أتت النخلة بارنخل برآمد. بار نخل بسيار گرديد.
الاتجار بازرگانى كردن.
الاتجاه جهت. امتداد. تمايل.
اتجاه الرأي العام تمايلات افكار عمومى.
الاتجاه السياسي تمايلات گرايشهاى سياسى.
الاتجاهات اليسارية تمايلات چپ گرائى.
اتجر به كار بازرگانى مشغول شد.
اتجه قصد كرد. روى آورد. روى گردانيد. توجه شد.
الاتحاد متحد شدن. هم پيمانى. هم آهنگى. ارتباط.
اتحاد الآراء اتفاق آراء.
الاتحاد الإسلامي انجمن اسلامى.
الاتحاد الأوروپي اتحاديۀ اروپا.
اتحاد البريد العالمي اتحاديۀ پست جهانى.
اتحاد البريد العربي اتحاديۀ پست عرب.
الاتحاد الجمركي اتحاديۀ گمركى.
الاتحاد الدولي اتحاديۀ بين المللى.
الاتحاد السوفيتي اتحاد شوروى سوسياليستى.
الاتحاد السياحي اتحاديۀ جهانگردى.
الاتحاد الصناعي اتحاديۀ صنايع.
اتحاد الطلبة انجمن دانشجويان.
الاتحاد العسكري اتحاديۀ نظامى.
اتحاد العمال اتحاديۀ كار گرى.
الاتحاد الفيدرالي اتحاد فدرالى. فدراسيون.
اتحاد الكتاب انجمن نويسند گان. اتحاديۀ نويسند گان.
اتحاد المهندسين العرب اتحاديۀ مهندسين عرب.
الاتحاد الوطني اتحاد ملى.
الاتحادات الحرة انجمن هاى آزاد.
الاتحادات المهنية انجمن هاى صنفى.
اتحد متحد شد. تنها گرديد. نزديك شد. اتفاق كردند. يك دل شدند. سازش كردند.
اتحد الشعب جبهه واحدى شدند. يكى شدند.
اتحدت الآراء هم عقيده شدند. يكى گرديدند.
أتحف هديه داد. پيشكش كرد. تعارف داد.
الاتخاذ اللازم اقدام مقتضى.
اتخذ قرار داد. برگزيد.
أتخم پر خورى كرد. زياده روى كرد. خوراك برايش سنگين بود. شِكمش پر كرد.
اتخم تخامه شد. شكمش پرشد.
أتر دور انداخت.
أتر القوس كمان را زه كرد.
الأتراب همسالان. همگنان.
الإتراف به نعمت پروردن.
أترب كم مال شد. پولش كم شد. بى پول شد. بسيار مال گرديد. اموال فزونى يافت (ضد).
أتربه خاك براو انداخت. گرد آلود كرد.
الأترج (معر) ترانگبين. ترنج.
أترح غمگين كرد. غصّه خورد.
أترص محكم كرد. راست گردانيد.
أترع لبالب كرد. پر كرد. لبريز كرد.
اترع پر گرديد. لبريز كرد.
أترف مغرور كرد. بر طغيان اصرار ورزيد. در نافرمانى كوشش كرد.
اترك بِهِل.
أترى كارهاى متواتر كرد.
الاتزان تعادل. بالانس (فر)
اتزر لباس برتن كرد. پوشيد.
اتزن (من الوزن) پذيرش اثر از وزن. (من الرزانة) نظر او مورد توافق عمد است.
الاتساع جاى فراخ. فراخى. پهناور. توسعه. فضاى وسيع.
اتساع نطاق الجرائم وسعت دامنه جنايات.
اتسخ چرك آلوده گشت. كثيف شد.
اتسع توسعه پيدا كرد. فراخ شد. توانگر گرديد. گشاد شد.
اتسع النهار روز دراز شد.
اتسعت الأمور كارها وسعت يافته است. گسترش پيدا كرده است.
أتسعوا نه تن شدند.
اتسق مرتب شد. همسطح شد. يكسان شد.
اتسق الأمر كار را ترتيب داد. راست وتمام شد.
اتسق القمر تمام نور وبدر گرديد.
اتسم نشان پذيرفت. مهر وعلامت خورد.
اتشح وشاح پوشيد. حمائل به گردن افگند.
الأتشح غضبناك.حريص. بد دل. ترسناك. بد نفس.
أتشرف بـ: مفتخرم به.
الاتصال پيوسته شدن. تماس گرفتن. ارتباط. ابلاغ. ته چك.
الاتصال الجماهيري ارتباط توده اى. ارتباط مردمى.
اتصال الدم نزديكى. خويشى.
الاتصال المباشر ارتباط مستقيم.
الاتصال الهاتفي تماس تلفنى.
الاتصالات الدبلوماسية تماسهاى ديپلماسى.
الاتصالات المشبوهة تماسهاى مرموزانه. ملاقاتهاى مشكوك.
اتصف شناخته شد. معروف گرديد.
اتصف الشيء قابل صفت كردن شد.
اتصل دوام يافت. تماس گرفت. پيوست. جمع شد.
اتصل إلى رسيد. خاتمه يافت.
اتصل به گردهم آمدند. برگرد او مجتمع شد ند. نزديك شد به او.
اتصل به الخبر آگاه شد.
اتصل بفلان به خدمت او وارد شد.
أتصور حدس مى زنم. تصور مى كنم.
الاتضاح صورت ظاهر. روشنى. پيدا شدن.
الاتضاع فروتنى. افتاده حالى.
اتضح آشكار گرديد. نمايان شد. آفتابى شد.
اتضع (تذلَّل) اظهار خوارى كرد. فرومايه شد. اظهار خشوع نمود. (انحطَّ) پست گرديد. پست شد. تذلل پيدا كرد.
الأتعاب حق الوكاله. حق العمل. پاى رنج. ويزيت پزشك.
أتعاب الطبيب ويزيت پزشك. پاى مزد پزشك.
أتعاب المحاماة حق الوكاله. حق وكالت.
الإتعاب رنجانيدن.
أتعب ناراحت كرد. ازپاى در آورد. خسته كرد. درد سر داد.
أتعبتك زحمت دادم.
أتعس به بيچارگى گشانيد. باعث بدبختى شد. خسته كرد.
أتعسه الله خداى اورا هلاك گردانيد.
اتعظ اندرز را پذيرفت. از گمراهى برگشت. درس عبرت آموخت. عبرت گرفت.
الاتفاق مطابقت. پيش آمد. قرار داد. قرار گذاشتن.
اتفاق الآراء هم رائى. اتفاق آراء.
الاتفاق الثلاثي پيمان سه جانبه.
الاتفاق الثنائي قرار داد دو جانبه.
الاتفاق الشفوي توافق شفاهى. توافق زبانى.
الاتفاق الضمني قرار داد ضمنى.
الاتفاق المصغر پيمان كوچك.
الاتفاق المعقود عهد نامه منعقد.
الاتفاق الودي پيمان دوستى.
اتفاقا ناگهانى. به طور پيش آمد.
الاتفاقات الدولية قرار دادهاى بين المللى.
الاتفاقية موافقت نامه. عهد نامه. پيمان. معاهده.
الاتفاقية التجارية قرار داد بازرگانى.
اتفاقية تسليم المجرمين قرار داد تحويل مجرمين.
اتفاقية التعاون قرار داد همكارى
الاتفاقية المؤقتة قرار داد مؤقت.
اتفق موافقت كرد.
اتفق الرجلان متحد شدند. به هم نزديك شدند. با او توافق كرد.
اتفقوا قرار داد بستند.
الإتقان كمال. درستى. دقَّت. ابرام كردن.
اتقد بر افروخت. آتش گرفت. (غضب) عصبانى شد. أتشى شد.
أتقدم بما يلي تقاضاى خود را بدين مضمون تقديم مى دارم.
أتقن به دقت انجام داد. استحكام داد. كامل كرد. بدرستى كار كرد. محكم كرد. استوار كرد.
اتقى بر حذر بود. (اللهَ) ازخدا ترسيد. (صار تقيًّا) پرهيز گار گرديد.
اتقى الشيء دورى كرد.
اتكأ تكيه داد. تكيه كرد ونشست.
الاتكاء اعتماد. پشت گرمى. تكيه. تكيه كردن.
الاتكال اعتماد كردن بركسى. تكيه كردن. اطمينان. پشت گرمى.
اتكل متكى شد. توكل كرد. اعتماد كرد.
أتل من الطعام از خوراك شكم سير شد.
اتلأب الأمر كار راست شد.
اتلأب الحمار خر راست ايستاد.
اتلأب الطريق راه به دراز كشيد.
الإتلاف تباهى. تباه سازى. بيد زدن. تلف كردن.
الإتلاف العمد خسارت عمدى.
أتلد صاحب مال كهنه گرديد.
أتلع گردن راست كرد.
أتلف هلاك وفنا كرد. خسارت زد. ضايع كرد. نابود كرد. از بين برد. فاسد كرد.
أتلهه المرض بيمارى آن را هلاك كرد.
أتليته ذمة اورا عهد وزنهار دادم.
الأتم بريدن. مقيم بودن بجائى.
الأتم كندى. درنگى.
أتم در رفتن تأمل وكندى كرد.
أتم المرأة زن را افضا كرد.
أتم تمام شد. كامل گرديد. انجام داد. به پايان رسيد. تمام كرد (لازم ومتعدى).
الإتمام انجام. تمام شدگى. تكميل. پايان دادن. تكميل كردن.
أتمر الرطب به حد رطب خرما رسيد.
أتمشى قدم مى زنم.
اتمهل درازشد وراست. سخت گرديد.
الأتن زمين بلند.
أتن أتنا برآمد دو پاى طفل پيش از دو دستش از رمم به خلاف عادت.
أتن أتنانا پارا نزديك هم گذارد درهنگام خشم.
أتن به آنجا مقيم شد. ثابت ماند.
الاتهام تهمت. ادعا. اسناد. چفته زدن.
الاتهام بالخيانة تهمت به خيانت.
اتهم تهمت زد. تهمت نهاد. تهمت پذيرفت. متهم كرد. عيب شمرد.
الأتو استقامت در رفتن. سرعتِ سير. روش. طريقه. مرگ. سختى. شدت بيمارى. عطا. بخشش. مرد بسيار بزرگ.
أتو رشوه داد.
الأتون آتشدان نانْوا. آتشدان آهك پزان. كوره. تنور.
أتون الحمام گلخن كرمابه. تون حمام.
أتى آمد. وارد شد. (بهِ) حاضر كرد. آورد. (أنفذَ) به پايان رساند.
أتى الأمر بجا آورد. انجام داد.
أتى الأمر كار را كرد.
أتى عليه تمام كرد.
أتى المرأة زن را جماع كرد.
أتيت الماء آمدم به اين كار از جهتى كه بدان حاصل شود.
أتيحت الفرصة امكان يافت.
أتية الجرح مادۀ زخم بر آمد.
أث پايمال كرد.
أثأر قصاص را يافت. انتقام گرفت.
أثاب بشتافت. اعاده كرد. بخشيد. بخشش داد.
أثابه الله خدا اورا اجر دهد.
الأثاث اسباب خانه. اثاثيه منزل. مال وثروت فراوان. تمام مال. جِل وپوست.
الأثاث الفاخر اثاثيه عالى.
أثاث المنزل وسايل خانگى.
أثار انگيخت. بجوش آورد.
أثار الأرض شيار كرد زمين را وكاشت.
أثار الفتنة فتنه أنگيخت. بهم زد. تحريك كرد.
الإثارة آشوب. بر انگيختگى. افزوليدن. تحريك. تهييج. برغالاندن.
إثارة الاضطرابات إيجادِ اغتشاشات.
إثارة الشغب فتنه انگيزى.
إثارة الفوضى ايجاد شورش وبلوا. جيرجيركردن.
الأثافي سه پايه ديگ. ديگ دان.
الإثام پاداش بزه.
الإثبات ثابت كردن. ابرام. تأييد. گواه. دليل قاطع.
إثبات الذاتية تعيين هَويت.
إثبات الشخصية تحقيق هَويت.
إثبات الهوية تعيين هويت.
أثبت برجاى داشت. نيك شناخت. ثابت كرد. (دوَّنَ) ثبت كرد. نوشت. (أيَّدَ) تائيد كرد. تصديق كرد.
أثبت الأمر بخوبى آنرا شناخت.
أثبت الحق بادليل ثابت كرد.
أثبره الله خدا اورا هلاك گرداند.
أثبطه المرض ازوى بيمارى مفارقت نكرد.
أثث آثار كرد. با اثاثيه پُر كرد. مرتب كرد.
أثث الفراش بستر را نرم كرد. تختخواب را راست.
أثجى خاموش گردانيد.
أثخن مبالغه كرد. (اضعفَ) سست كرد. نا توان نمود.
أثخن في العدو دشمنان را بسيار كشت. در جنگيدن مبالغه نمود. زياده روى كرد.
أثخنته الجراح جراحت اورا سست گردانيد.
الأثر جوهر شمشير. نشان وعلامت زخم. آبرو. رونق. روغن خالص.
الإثر پُشت سر. دنبال. جوهر شمشير. بعد وپس.
أثر بر گزيد. كرامت كرد. گرامى داشت.
أثر الحديث نقل كرد. روايت كرد.
أثر الفحل شترنر بر ماده بسيارجست.
أثر على الأمر بر آن كار قصد كرد.
أثر يفعل شروع كرد.
الأثر نشانه. نشانه قدم. أجَل. خبر وسنت. بقيه چيز. باقى مانده. پشت سر. تازه. نو. دنبال.
الأثر الداثر نشانه اى كهنه.
الأثر الرجعي عطف به ما سبق.
أثر القدم جاى پا.
الأثر القديم أثر باستانى.
أثر نفوذ كرد. تأثير كرد. تأثير گذاشت. بجا گذاشت.
أثر الدواء دارو اثر بخشيد. دارو تأثير كرد.
أثر عليه تأثير كرد. جايگير ساخت.
أثر في نفوذ كرد. تأثير گذاشت.
أثر في النفس احساسات كسى را تحريك كرد. تحت تأثير قرار داد.
أثر فيه نشان را در آن گذاشت.
أثرب سر زنش كرد. نكوهيد برگناه.
أثرت الأرض حاصلخيز شد.
الأثرم كسى كه دندان او از بيخ بر افتاده.
الأثرة برگزيده. خود ستائى. خود پرستى.
الأثرة تنگى. حال ناخوش. بزرگوارىِ موروثى. بقيه از علم كه بر گزيده شود.
أثرى ثروتمند شد. پولدار شد.
الأثري باستانى.
الأثرياء ثروتمندان. مردم ثروتمند. سرمايه داران.
أثرياء الحرب سرمايه داران دوران جنگ.
أثغر (سقطت أسنانه) دندانهايش ريخت. (نبتتْ) دندانهايش روئيد. (كسِر فمه) دهانش شكسته شد.
أثف پيرو كرد. راند ودفع كرد. طلب كرد.
أثف القدر ديگ را برسه پايه نهاد.
أثفل رسوب شد.
أثفل الشراب درد ناك شد شراب.
الأثفية سه سنگ زير ديگ. سه پايه. ديگدان. جماعت بسيار.
أثقال الأرض گنجينه ها. دفينه ها.
أثقل بار گران نهاد. سنگينى نمود.
أثقله المرض سست وگران ساخت اورا بيمارى.
الأثل ريشه دار. استوار. پابرجا.
أثل أصل گرفت. استوار شد.
أثل صرفه جوئى كرد. رعايت اقتصاد كرد. استوار كرد.
أثل أهله اهل خود را بهترين لباس واحسان كرد. پوشانيد.
أثل الرجل صاحب مال بسيار شد.
أثل المال مال را زكات داد.
أثلج وارد برف شد. برف باريد. برف زده شد.
أثلج صدره شاد مانش كرد. دل اورا خنك كرد.
أثلج صدره دلش خنك شد. خوشنود شد.
الأثلة متاع واسباب خانه. سازگار. خوار وبار. سامان. بيخ. اصل.
الإثم گناه. خطا. بِزَه. كارِ ناروا. تبهكارى.
أثم سزا كرد. گناه داد. در گناه افكند.
أثم گناه شد. مرتكب شد. گناه كرد (لازم ومتعدى).
أثم گناه كرد.
الإثمار ميوه دادن. بار دارى.
الإثمد سنگ سرمه. توتياى معدنى.
أثمر نمايان شد.
أثمر الشجر درخت ميوه آورد.
أثمل مست كرد. كيف كرد.
أثمن السلعة متاع را قيمت كرد.
أثناء هنگاميكه. هنگام. ما داميكه.
اثنا (اثنتا) عشر دوازده.
اثنان دو. دوتا. دو مرد.
الاثنا عشري روده اثنا عشر.
اثنتان دو. دوتا. دو زن.
أثنى ثناگفت. مدح گفت. ستود. تمجيد گفت. سپاسكزارى كرد.
الاثنين (يوم) دوشنبه.
الأثنية جماعت.
أثوت سخن چينى وغمازى كردم.
الأثول احمق. ديوانه. كم خبر. سست كار.
الأثوم گناهكار. دروغگو.
أثوى اقامت كرد. واداشت.
أثوى بالمكان در آنجا دير ماند وفرود آمد.
أثوى صاحبه يذيرائى كرد. جاى داد.
الأثيث فراوان. وفور. بسيارى. چاق. فربه. گوشتى.
الأثير هوا. جوهر خالص. يار خالص. فلك نهم.
الأثيري هوائى.
الأثيل بزرگى استوار.
الأثيم گناهكار. بزِهكار. خطا كار.
أثينا (بلد) آتِن.
أثيوبيا (دولة) أتْيوبى.
أج شعله ور شد.
أج الظليم شتر مرغ دويد كه از بال او صدا آمد.
أج الماء آب شور وتلخ شد.
أجاب پاسخ داد. جواب داد.
أجاب سلبا پاسخ منفى داد.
اجاب الله دعاءه دعاى اورا قبول كرد.
الإجابة پاسخ دادن. جواب دادن.
إجابة لطلبكم طبق در خواست شما.
الأجاج تند. تيز. دهن سوز. ماهى شور.
الأجاج شوروتلخ. (الماء) آب بسيار شور.
الأجاج گرم. سوزان، برافروخته. با حرارت. شعله ور. روشن.
الأجاح (مثلثة الهمزة) پرده.
أجاد كار خوب را انجام داد. خوب از عهده برآمد. چيز نيك آورد.
أجار پناه داد. حمايت كرد. نجات داد.
الإجار بام خانه.
الإجارة پاداش عمل.
أجاز اجازه داد. روا داشت. حايز دانست. بكار برد. مجاز دانست.
الإجازة اجازه دادن. دستورى دادن. پروانه. مرخَّصى. گواهينامه. تعطيل. (الشهادة) ليسانس. رخصت. گوهينامه.
إجازة الأمومة مرخصى زايمان.
إجازة التصدير پروانۀ صادرات.
إجازة السوق گواهينامۀ رانندگى.
إجازة الصيد پروانه شكار.
الإجازة العلمية دانشنامه.
الإجازة المرضية مرخصى استعلاجى. معذوريت.
الإجاص گلابى. آلو. گوجه.
الإجاص الأصفر آلو بخارى.
الإجاصة يك دانه گلابى.
أجاع گرسنگى داد. تنگى داد.
أجال النظر به اطراف نگاه كرد.
الإجانة تَغار. پياله.
الأجاويد سران قوم.
الإجبار مجبور ساختن. به زور. وادار كردن. نا چارى.
الإجباري الزامى.
أجبر مجبور ساخت. ناگزير كرد. وا داشت. وادار نمود.
أجبر مجبور شد.
الأجبه پيشانى بلند.
أجت النار زبانه آتش را زد. زبانه كشيد.
اجتاب القميص پيراهن را پوشيد.
اجتاح نابود كرد. فرا گرفت. مستأصل كرد. فناكرد.
اجتاز عبور كرد. گذشت. طى كرد. پيمود.
اجتاز بالمكان از آنجا گذر كرد.
اجتاز الحدود از مرز عبور كرد.
اجتال چرخيد. طواف كرد.
الاجتباء گرفتن مال. بُريدن.
اجتبى برگزيد. انتخاب كرد.
اجتث از ريشه كند. ازبيخ بركند.
الاجتثاث بيخ كندن.
اجتحر لانه گرفت.
اجتدى بخشش خواست.
اجتذب مجذوب ساخت. كشيد. نشانه رفت. جابجا كرد.
اجتر نشخوار كرد. دو باره جُويد.
اجترأ جرأت پيدا كرد. اقدام نمود.
الاجترار نشخوار كردن. كشيدن.
الاجتراز ازبيخ كندن. همه را بردن. هلاك كردن.
الاجتراع فرو بردن به آب چيزى را.
اجترح بدست آورد. مرتكب گناه شد.
اجتزأ قانع شد. بسند كرد. اكتفا كرد.
اجتزع شكست. بريد.
اجتلب آورد.
الاجتماع انجمن. سمينار. اجتماع كردن. برخورد. مجلس. گردهمائى. جمعيت.
الاجتماع التحضيري جلسۀ مقدماتى. گردهمائى مقدماتى.
الاجتماع السنوي جلسۀ سالانه.
الاجتماع الطارئ جلسۀ اضطرارى.
الاجتماع القانوني جلسۀ رسمى.
اجتمع فراهم آمد.
اجتمع به ملاقات كرد. برخورد كرد.
اجتمع المجلس انجمن شد. تشكيل جلسه داد.
اجتمعوا فراهم آمدند. گرد هم آمدند.
الاجتناء چيدن.
الاجتناب گوشه گرفتن. كنار گرفتن. پرهيز كردن. پرهيزيدن.
اجتنب پرهيز كرد. دورى كرد.
اجتنى چيد.
الاجتهاد بسيار كوتش كردن. پشت كار.
اجتهد كوشيد. كوشش نمود. زحمت كشيد.
الاجتياب دويدن. مسافت قطع كردن.
الاجتياح حمله ناگهانى.
الاجتياز گذشتن. رد شدن. گذر. عبور.
أجج النار شعله ور كرد. آتش را بر افروخت. روشن كرد.
الإجحاد كم خير شدن.
الإجحاف بى عدالتى. جور. ستم. بى انصافى. طرفدارى. تعصب.
أجحر الضب سوسمار را به سوراخ در آورد.
أجحر القوم در قحط سخت افتادند.
أجحرت السماء آسمان باران را نياورد.
أجحف به نزديك او شد. آن را برد. به او زور گفت. بى عدالتى كرد.
أجحفت به الفاقة اورا نيازمندى محتاج گردانيد. ضرر رسانيد.
أجد الطريق راه هموار گرديد.
أجد النخل وقتِ چيدن درخت خرما رسيد.
الأجداد پدران. نياكان.
الأجدان شب وروز.
أجدب خشك شد. بيحاصل ماند.
أجدب القوم قحطى زده شدند. بينوا شد ند.
أجدب المكان خشك گرديد.
أجدبت الأرض بى آب وعلف شد.
الأجدر سزاوارتر. شايسته تر.
الأجدع بينى بريده. (كنا) ابليس. شيطان.
أجدى سود رساند. بخشش داد. فائده بخشيد. (نالَ) به بخش رسيد.
الأجدى سود مند تر. نتيجه بخش تر.
الإجذار ازبيخ كندن.
أجذل صفا داد. روح بخشيد. شادمان كرد. خوشحال كرد.
أجذم دستش بريده. تيز رفت.
أجذم على قصد كرد.
أجذم عن باز إيستاد.
الأجذم جذام گرفته. دست بريده.
الأجر كرايه. حقوق. دستمزد. پاداش. مزد. أجرت. كابين زنان. (الخير) ذكر نيكو.
الأجر السنوي مزد سالانه.
أجر المسكن كرايه خانه.
أجر پاداش داد. دستمزد پرداخت.
أجره مزدور او شد. اورا پاداش داد.
أجر العظم به شد استخوان شكسته بركجى.
أجر المملوك مملوك را به كرايه داد.
أجر اجاره داد.
أجر نيزه زد.
الإجراء انجام. تصرف. تدبير. اجراء. انجام دادن. بكار انداختن. طرز عمل.
الإجراء الحاسم اقدام شديد.
إجراء الرزق جيره دادن.
الإجراء الشكلي اقدام صورى.
الإجراء الضروري تصميم لازم.
الإجراء اللازم اقدام مقتضى.
الإجراءات الإيجابية اقدامات. لازم. اقدامات مؤثر.
الإجراءات الشكلية اقدامات صورى.
الإجراءات الصارمة اقدامات قاطعانه.
الإجراءات الضرورية تصميمات لازم.
الإجراءات اللازمة اقدامات مقتضى. اقدامات مؤثر. اقدامات لازم.
الإجرائي روش. طرز عمل.
الإجرام جنايت. تبه كارى. سياه كارى.
الإجرامي تبهكارانه.
الأجرب جرب يافته. رنگ پريده. مردگر.
أجرد بيرون كرد. جدا ساخت.
الأجرد بى مو. كوستج. (الجمل) شترى كه پى او ورم كرده. بسيار سبقت كننده. (الجواد) اسب كوتاه وكم موى.
أجرم گناه كرد.
الأجرة پاى رنج. پاده عمل. حق الزحمه. دستمزد.
الأجرة الأساسية حقوق پايه.
أجرة البريد نرخ پست. پول پست.
أجرة التعلم شهريّه.
أجرة السفر كرايه سفر.
أجرة السكن حق مسكن.
أجرة السيارة كرايه ماشين.
أجرة الطبيب ويزيت.
أجرة العقار مال الإجاره.
أجرة العمل كار مزد. دستمزد. حق العمل. مزدكار.
أجرة النقل باربرى. نرخ حمل ونقل. كرايۀ باربرى.
الأجرودي بى مو. كوستج.
أجرى روانه كرد. دوانْد. (أسالَ) جارى كرد. (أركضَ) روانه كرد.
أجرى إليه به او واگذار كرد.
أجرى عليه روزى بخشيد.
أجرى الأمر انجام داد.
أجرى الرزق جيره داد. فوق العاده پرداخت.
أجرى القصاص مجازات كرد. كيفر داد. قصاص كرد.
الأجور الرسمية حقوق رسمى.
أجزأ كفايت كرد.
إجزال العطاء باسخاوت دادن. اعطاء بخشيدن.
أجزع به فغان آورد. ناشكيبا گردانيد. باقى گذاشت.
أجزل بخشيد. سخاوت كرد.
أجزى بى نياز كرد.
الأجش درشت آواز. صداى گرفته.
الأجعد پيچيده. فردار.
أجفل ترسانيد. فرار كرد. رَم داد.
أجفلت الريح باد تند وزيد.
أجفى دور كرد.
أجل بله. بلى. آرى.
الأجل وقت مرگ. آخرين فرصت زندگى. نهايت زمان عمر. انتها. وعده. مدت. نوبت.
أجل غير مسمى مدتِ نا معلوم. مدت نا محدود. وقت ديگرى.
الأجل المحتوم اجل حتمى. پايان زندگى.
أجل لأهله كسب كرد. مال را براى اهل خود جمع كرد.
أجل ديركرد. عقب ماند. پس ماند. درنگ كرد.
الأجل علت. سبب.
أجل دير كرد. مدت معين كرد. مهلت داد. فرصتى داد. عقب انداخت.
أجل الماء آب را فراهم كرد.
أجل به تأخير افتاد.
الأجل بزنر كوهى. گاو كوهى.
أجل گرامى ديد. منزَّه كرد. احترام كرد. بزرگ داشت. جلال داد. بزرگ گردانيد.
الأجل بزرگتر. سخت تر.
الإجل گله گاوان وحشى. گله شتران وآهوان. دردى در گردن.
الإجلاس نشاندن. نشانيدن.
الإجلال توانا گرديدن.
اجلس بنشين.
أجلس نشاند. نشانيد.
أجلى (رحلَ) ازخانمان رفت. دور شد. كوچ كرد. ترك كرد. خارج كرد (لازم ومتعدى).
الأجم هرخانه چهار گوشه پهن وهموار.
أجم الطعام داشت طعام را ازآن دلگير شد.
أجم فلانا وا داشت اورا بر چيزى كه كراهت ميدارد آن را.
أجم الماء آب ازحالِ خود بگرديد.
الأجم قلعه.
الإجماع متفق شدن. فراهم آوردن كار.
إجماع الآراء اتفاق آراء.
إجماع الأصوات اتفاق آراء.
الإجمال جمع.
إجمالا بطور كلى. روى هم رفته.
أجمد منجمد كرد.
أجمع مصمم شد. تصميم گرفت.
أجمع على مصمم شد.
أجمعوا يكى شدند. موافقت كردند. وحدت نظر داشتند.
أجمع همه. تمام. بكلى. سراسر.
أجمل خلاصه كرد. بإجمال گفت.
أجمل الحساب جمله كرد.
أجمل الشيء گرد آورد. جمع آورى كرد.
أجمل في الطلب آهستگى كرد.
الأجمة بيشه. جنگل.
أجن دگر گون شد. رنگ تغيير كرد.
أجن الماء آب فاسد گرديد.
أجن مخفى كرد. پنهان كرد.
الأجناس البشرية نژادها.
الأجنبي بيگانه. خارجى. غريب.
أجنف عدول كرد. مائل از حق يافت.
أجة الحرارة شدت گرما. صداى آتش.
الإجهاض سقط جنين. كورتاژ كردن.
أجهد العدو در دشمنى كوشش كرد.
أجهد في الأمر در كار احتياط كرد.
أجهد ماله مال اورا تمام كرد. مال اورا پراكنده ساخت.
أجهد نفسه خود را خسته كرد. كوشش بسيار كرد. زياد توان مكلف كرد.
الأجهر خوش سيما.
أجهز عليه اوراكشت. براو يورش برد.
أجهز عمله كارش را ساخت.
أجهزة الإعلام رسانه هاى گروهى. دستگاههاى تبليغاتى.
أجهزة الإعلام الأجنبية دستكاههاى تبليغاتى بيگانگان.
أجهزة الأمن دستگاه امنيتى. مقامات امنيتى.
أجهزة الدعاية دستگاههاى تبليغاتى.
أجهزة الدفاع الجوية تجهيزات دفاع هوائى.
الأجهزة الصوتية دستكاههاى صوتى.
الأجهزة الطبية تجهيزات پزشكى.
أجهش بالبكاء ناگهان گريست. گريه گرفت.
أجهضت بچه انداخت. سقط جنين كرد.
الأجواء فضاها.
الأجواء البديعة فضاهاى دل انگيز.
أجواز الفضاء گنبد مينا. گنبد آسمان.
الأجور الرسمية حقوق رسمى.
الأجور الشهرية شهريه. ماهيانه.
الأجوف تو خالى. ميان تهى. پوك. نى.
الأجيج افروختگى. شعله فروزان. زبانه آتش. شدت گرما. صداى ريزش آب برآتش.
الأجيد گردن دراز باجمال.
الأجير كارگر. مستخدم. شاگرد. خدمتكار. مزدور.
الإجيرى خوى. عادت.
الأجيم زبانه آتش.
الأح سفيدى تخم مرغ. حكايت صداى سرفه.
أح سرفه كرد.
الأحاح-الأحيح تشنگى. خشم. درد دل. ناله.
أحاد يكى پس از ديگرى.
أحاد أحاد يك يك.
الأحادي تكبار.
أحادي الجانب يك طرفه. از يك طرف.
أحادي النواة تَك هسته اى.
أحار البعير شتررا نحر كرد.
أحار الجواب جواب را پاسخ داد.
أحاسن القوم خوبان ونيكان گروه. بزرگان قوم.
أحاط احاطه كرد. ازهر طرف گردش را فرا گرفت. حلقه زد.
أحاط به حلقه زد. دور گرفت. آگاه شد. رسيدگى كرد. به اطلاعش رسيد.
أحاق محاصره كرد.
أحال ارجاع كرد.
أحال الأمر محوَّل كرد. واگذار كرد. (منعَ) محال گفت.
أحال بالمكان يكسال آنجا اقامت كرد. يك سال مقيم شد.
أحال الدين انتقال داد.
أحال على المعاش باز نشسته بود.
أحال عليه برديگرى واگذاشت.
أحال عليه الحول براو يك سال گرديد.
الإحالة گردانيدن.
أحب دوست داشت. عاشق شد. اظهار ميل نمود. خوشوقت شد.
أحب دوست دارم.
الأحباب ياران.
الإحباط عقيم ساختن. خنثى كردن. ابطال. باطل كردن.
إحباط الثورة عقيم ساختن كودتا. خنثى كردن توطئه.
أحبر شاد كرد.
أحبط باطل كرد. شكست داد. محروم كرد. بى نتيجه گذارد.
أحبطت المؤامرة توطئه سركوب شد. باشكست مواجه شد. ناكام ماند.
أحبك (للجنسين) دوستت دارم. شمارا دوست دارم.
أحبل المرأة زن حامله نمود. زن را آبستن كرد.
احتاج نيازمند شد. احتياج پيدا كرد. حاجتمند شد.
احتاج إليه به سوى أو رجوع كرد.
احتار سر گردان شد.
احتاص حزم وهوشيارى بكار برد.
احتاط پيش بينى كرد. احتياط كرد. هوشيارى بكار برد. اطمينان خواست. (أحاطَ) احاطه پيدا كرد.
احتاط على نفسه بر نگهدارى خود عمل كرد. مواظبت كرد.
احتاط لنفسه بادقت پرهيز پيش رفت.
احتال حيله كرد. حيله گرى كرد. زرنگى كرد. (خدعَ) فريب داد. گول زد.
احتال عليه فريب داد. گول زد.
الاحتباء دستهارا در زانو حلقه كرده نشستن.
الاحتباس باز ايستادن. باز داشته شدن. بند گرديدن. جلو گيرى.
احتباس البول نگهداشتن بول. بند كردن. شاش بند.
احتبس زندانى كرد.
احتبس البول شاش بند شد.
احتبس في الكلام سخن نگفت.
احتبى بالثوب جامه را در خود پيچيد.
احتج اعتراض كرد. دليل اقامه كرد. خشم گرفت. خشمگين شد. سخت شد. شدت پيدا كرد. (ذهبَ) ازجا در رفت. (لمعَ) روشن كرد.
احتج عليه با او مخالفت برخاست. در برابر او دليل آورد.
الاحتجاج ذكر برهان. اقامۀ حجَّت. اظهار جدى. اعتراض. اعتراض كردن.
احتجاج شديد اللهجة اعتراض شديد اللحن.
الاحتجاز توقيف كردن.
احتجب ناپديد شد. پوشيده شد. نهان شد. در پرده گرديد.
احتجر فراهم گرديد. جمع شد.
احتجز توقيف كرد.
احتجم طلب حجامت كرد. حجامت كرد.
احتجن المال فراهم آورد. جمع كرد.
احتد بالكلام باخشم صحبت كرد.
الاحتدام بالاگرفتن. متشنج شدن. به خشم آمدن.
احتدم (غضب) از خشم بر افروخته شد. به خشم آمد. خشمگين شد. (احتدَّ) رخ داد. متشنج شد. ازجا در رفت.
احتدم الدم خون بسيار سرخ گرديد.
احتدم النزاع نزاع بالا گرفت.
احتدم النهار گرمى روز سخت شد. گرماى روز شدت يافت.
احتدمت النار آتش شعله ور شد. آتش بزبانه كشيد.
الاحتذاء پيروى نمودن. نعلين در پاى كردن.
احتذى اقتدا كرد. تبعيت كرد. پيروى كرد. تقليد كرد.
احتذى الحذاء كفش را پوشيد. كفش را بپا كرد.
الاحتراس احتياط. پرهيز. توجه. دقت. مواظب باشيدن.
الاحتراف اختيار شغل.
الاحتراق سوخت. سوختن. سوزش.
الاحترام گرامى داشتن. احترام. حرمت داشتن.
احترام الذات شرافت. مناعت.
الاحترام الفائق احترام زياد.
الاحترام المتبادل احترام متقابل.
احترث كِشت كرد. كسب نمود.
احترز مواظب خطر بود. بر حذر بود.
احترس مواظب باش.
احترس بر حذر شد. دورى كرد. نگهداشت. مواظب بود.
احترص حريص شد. كوشش نمود.
احترف صاحب پيشه شد. پيشه را برگزيد.
احترق سوخته شد. سوخت.
احترم گرامى داشت. محترم شمرد. بزرگ داشت.
احتز قطع كرد.
الاحتزاز بُريدن.
احتساء القهوة قهوه نوشيدن.
احتسب به حساب آورد.
احتسب أجرا مزد وثواب اميد.
احتسب به راضى شد. اكتفا كرد.
احتسب عليه اورا نهى منكر كرد.
احتسب فلانا شمارش كرد.
احتسى خورشت ميل كرد.
احتسيت القهوة قهوة نوشيدم.
الاحتشام شرمسار شدن. باحيا بودن.
احتشد القوم جمع آمدند. اجتماع كردن. گرد آمدند.
احتشم شرم داشت. كمروئى كرد. شرمسار شد.
الاحتضار جان آهنج. (كنا) چانه انداختن.
الاحتضان حضانت در آغوش گرفتن.
احتضر مرگش فرا رسيد.
احتضن در آغوش كشيد. در آغوش گرفت.به سينه چسباند. در بر گرفت.
احتطب هيزم جمع كرد.
احتف به احاطه كرد. دور گرفت.
احتف القوم به گرد او جمع شدند.
الاحتفاء پذيرائى. بزرگ داشت. گرامى داشت.
الاحتفاظ نگاهداشتن. نگهدارى.
الاحتفال مهمانى. پذيرائى. جشن. جشن گرفتن.
الاحتفال بمرور مئة عام جشن يكصدمين سال.
الاحتفال الديني جشن مذهبى.
الاحتفال الرائع جشن پرشكوه.
الاحتفال الرسمي مراسم رسمى.
الاحتفال الضخم مجلس باشكوه.
الاحتفال الوطني جشن ملى.
الاحتفالات جشنها.
احتفز آماده ومهيا كار شد.
احتفظ به نگهدارى كرد. نگاهداشت.
احتفظ به لنفسه بخودش اختصاص داد.
احتفل (زيَّنَ) زينت گرفت. آراسته شد. (اهتمَّ) مباهات كرد. اهميت داد. (اجتمعوا) مجلس با مردم پر شد.
احتفل به خوش آمد گفت. پذيرائى كرد.
احتفل بالأمر توجه مخصوص كرد.
احتفل بالعيد عيد گرفت. جشن گرفت.
احتفل القوم جهت بزرگداشت جمع شد ند.
احتفى پذيرائى كرد. خوش آمد گفت. مهربانى كرد. (حفيَ) پا برهنه رفت. كفش خود را در آورد.
احتفى به نسبت به او روا داشت. نوازش بسيار كرد.
الاحتقار اهانت. خوار شمارى.
الاحتقان جمع شدگى خون وخلط.
احتقر خوار كرد. پست شمرد. كنْد.
احتقن جمع شد وراكد ماند. تزريق شد.
احتقن البول حبس كرد.
احتقن الدم خون دريكجا جمع شد.
احتك بدنش را خارانيد.
احتك الأمر في صدره در دلش اثر گذاشت.
احتك به تماس گرفت. ارتباط داشت. به او ماليد.
الاحتكار نگهداشتن غله. خود كامگى. انحصار.
احتكار الأغذية ذخيره كردن غذا.
الاحتكاك اصطكاك. خارش ومالش. مُشت ومال.
احتكاك المصالح بر خورد منافع.
الاحتكام با دشمن نزد حاكم شدن.
احتكر بخود اختصاص داد. انبار كرد جهت فروختن به بهاى گزاف.
احتكم مالك شد. به ميل خود رفتار كرد.
احتكم عليه حكم كرد. حاكم گرديد.
احتل البلاد باقوه قهريه شهررا اشغال كرد. به زور اشغال كرد.
احتل المكان فرود آمد. تصرف كرد. اشغال كرد.
الاحتلال اشغال. اشغال كردن.
احتلال المدينة اشغال شهر.
الاحتلام احتلام. جماع كردن در خواب.
احتلم خواب ديد. بالغ شد. جماع كرد در خواب.
الاحتماء احتراز. پرهيز. پناه آوردن.
الاحتمال انتظار داشتنى. باور كردنى. برد بارى. شكيبائى. پايدارى. توان. تحمّل.
احتمل برداشت. تاب آورد. تحمل كرد. طاقت آورد. صبر پيشه كرد.
احتمى پناهنده شد.
احتمى منه از آن پرهيز كرد.
احتمى المريض امتناع كرد.
الاحتواء در بر داشتن. گنجيدن.
احتوى شامل بود. در بر داشت. داراشد. به دست آورد. حفظ كرد.
الاحتياج حاجت. نياز. (فقر) تنگ دستى.
الاحتياجات نيازها.
الاحتياط پرهيز. دورى. مآل انديشى. بر حذر شدن. باريك رِشتن.
الاحتياطي مصلحت آميز. زاپاس. پشتوانه.
الاحتيال حيله بكار بردن. فريب دادن. نيرنگ. دسيسه. (الخداع) فريب دادن. حيله. (البحث) چاره جوئى. چاره انديشى. نقشه كشيدن.
الأحجار الكريمة سنگهاى قيمتى.
الإحجام خود دارى. كناره گيرى.
أحجم كناره گيرى كرد. عقب نشست. خود دارى كرد. بسنده نمود. امتناع كرد.
أحجم عنه از آن باز ايستاد. ازترس عقب رفت.
الأحجن كج. قوزپشت. دولا. شكسته. خميده.
الأحجية لغز. معمّا. چيستان.
أحد پيمان بست.
الأحد (الله) يك خدا. (يوم) يك شنبه. (وحيد) تنها. يگانه. بى همتا. يكى. يكم.
أحد السكين تيز كرد.
أحد النظر بدقت نگاه كرد. تيز نگريست. خيره شد. چشم دوخت.
الأحداث (الفتيان) جوانان. (المصائب) رويدارها.
الأحداث التاريخية حوادث تاريخى.
الأحداث الجامعية حوادث دانشگاه.
أحداث الحياة ما جراهاى زندگى. حوادث زندگى.
الأحداث الدامية حوادث خونين.
أحداث الدهر گرفتاريهاى روزگار. مشكلات روزگار.
الأحداث الدولية حوادث بين المللى.
الأحداث المتتالية حوادث پى درپى.
أحداث المنطقة جريانات منطقه. حوادث منطقه.
الأحدب خميده. گوژ پشت. قوز دار. خميده پشت.
أحدث (جدَّدَ) ايجاد كرد. ابداع نمود. اختراع كرد. (احدث حدثًا) وضو را شكست. زنا كرد. (سبَّبَ) باعث شد. موجب شد. سبب شد.
أحدث المبتكرات جديد ترين اختراعات.
أحد عشر يازده.
أحدق دور گرفت. حلقه زد. احاطه كرد.
أحدق الخطر تهديد كرد. ترسانيد.
الأحدوثة سخن. خبر نقل شده.
احدودب كوژ پشت شد. كج شد.
الأحدوة سرود.
إحدى يكى. يكم.
إحدى عشرة يازده.
الأحدية يگانگى. يكتائى.
احذر بپرهيز. پرهيز كن. مواظب باش. برحذر باش.
أحر نيكى كن.
أحر التهاني صميمانه ترين تبريكات. گرمترين درودها.
الأحرار آزادى خواهان. آزادگان.
الإحراز محكم كردن. اكتساب. حصول. بدست آوردن.
إحراز النجاح موفق شدن.
الإحراق سوزاندن. اذيت رسانيدن.
إحراق الجثث سوزاندن اجسام.
أحرج مجبور ساخت. ناگزير كرد. درتنگنا انداخت. به مخاطره انداخت. مضطر گردانيد. درتنگنا گذاشت.
أحرز كسب كرد. بدست آورد. موفق شد.
أحرز الأجر مزد را گرفت.
أحرز الشهرة شهرت يافت. نامى شد. كامياب شد.
أحرز قصب السبق مسابقه را برد. گوى افتخار ربود.
أحرز النجاح پيروز شد. موفق شد. قبول شد.
أحرق سوزاند. سرخ كرد.
أحرم لباس احرام پوشيد. وارد ماه حرام شد.
أحرمت المرأة زن حائض شد.
أحرى به بهتر اين بود. شايسته تر بود.
أحزن افسرده كرد. غمگين كرد.
أحس حس دريافت. دانست. احساس كرد. درك كرد.
الإحساسات المعادية للثورة احساسات ضد انقلابى.
الإحسان كار نيك انجام دادن. بخشيدن. نيكى كردن. حسنه.
الأحسن بهتر. برتر. نيكتر.
أحسن نيكى كرد. كار نيك انجام داد.
أحسن إليه صدقه داد. اغماض كرد. نيكوئى كرد.
أحسن الشيء آن را نيكو دانست.
أحسن القول سخن نيك وخوب بزبان آورد.
الإحصاء سر شمارى. آمار. شمارش. آمار شناسى.
الإحصاء الرسمي سر شمارى عمومى دركشور. سرشمارى.
الإحصاء العام سر شمارى همگانى. سر شمارى عمومى.
إحصاء النفوس سر شمارى. آمار گيرى.
الإحصائي إيار گر. وابسته به آمار.
الإحصائيات الدقيقة آمارهاى دقيق.
الإحصائية آمار. آمارگيرى.
أحصد الزرع كِشت به هنگام دِرو رسيد.
أحصف الأمر كار را محكم كرد.
أحصف الحبل ريسمان را محكم بست.
أحصن سنگر بندى كرد. محكم گردانيد. نگاهداشت. زن گرفت.
أحصنت المرأة زن پارسا گرديد. زن شوهر كرد.
أحصى شمرد. در يافت. حساب كرد. يكايك شمرد.
الإحضار خواندن. آوردن. آماده كردن. فرا خواندن.
أحضر آورد. آماده كرد.
أحظى صاحب منزلت كرد.
احفظ به خشم آورد. رنجانيد.
أحفى شاربيه نيك بريد موى سبيل خود را.
الأحق شايسته تر. سزاوار تر.
أحق حق راگفت. صاحب حق كرد. حق را ثابت كرد. غلبه كرد.
أحق الشيء واجب كرد.
الإحكام ابرام كردن.
الأحكام العرفية حكومت نظامى.
إحكام المواقع تثبيت مواضع.
أحكم (قوَّى) استوار كرد. نيرو بخشيد. (أتقنَ) بدقت انجام داد. محكم كامل كارى كرد.
أحل جا داد. قرار داد. حلال كرد.
أحل به آنجا پياده كرد.
أحل المحرم از احرام خارج كرد.
الأحلام خوابها. رؤياها.
الأحلام السعيدة خوابهاى خوش. رؤياىِ شيرين.
الأحلام المضطربة خوابهاى آشُفته.
أحلس مغبون شد. مفلس شد.
الأحلس طاس. سر بى مو. رنگ خرمائى.
أحله الله خدا اورا حلال گردانيد.
احلولى شيرين گرديد. شيرين شد.
الأحلى شيرين تر.
الإحليل سوراخ آلت نره. سوراخ پستان.
أحم نزديك شد. حاضر آمد. (سخَّنَ) گرم كرد.
أحم الماء آب را گرم كرد.
أحم نفسه شست وشوى خود را كرد.
الأحم سياه رنگ.
احمار سرخ شد.
الإحماض مزاج كردن. شور وترش شدن. گياه شوره چرانيدن شتر را.
الأحمال بارها.
أحمد خوشنود شد. به ستايش رسيد.
احمر قرمز شد. سرخ گرديد.
احمر خجلا از خجالت سرخ شد. شرمند شد.
احمر وجهه چهره اش سرخ شد.
الأحمر قرمز رنگ. سرخ رنگ.
الأحمر الداكن جگرى.
أحمر الشفاه لب قرمز.
الأحمر القاني قرمز به رنگ خون. بسيار سرخ رنگ.
أحمر الوجه آتشين رو.
الأحمر الوردي لعل فام.
الاحمرار سرخى. قرمزى.
احمرار العين التهاب يافت.
أحمش بخشم آورد. تحريص كرد.
أحمض ترش مزّه گردانيد.
الأحمق كودن. كج خلق. تند مزاج. بى خرد. نادان. أنوك. كم عقل.
احمل بردار.
أحمى داغ كرد. بسيار گرم كرد.
أحمى الحديد آهن را در آتش گرم كرد.
أحمى المكان منع كرد. قرق كرد.
الأحنف كچ پا. شِل.
الإحنة كينه. خشم.
أحوال المعيشة وضع زندگانى.
الأحور كسيكه سياهى يا سفيدى چشمش شديد باشد.
احور سفيد شد.
احورت العين سفيدي يا سياهى چشم شدت يافت.
الأحوزي سبك فهم. تيز خاطر. چالاك. سياه. نيك راننده. كار گذارنده.
أحول العين چپ چشم. لوچ.
احولت عينه لوچ شد.
أحيا زنده كرد. زنده گذاشت. زندگى بخشود. روح داد. صفا داد.
أحياه اورا زنده گردانيد.
أحيا الحفل مجلس جشن بر پا كرد.
أحيا الذكر مجلس ياد بود تشكيل داد.
أحيا الشيء گرامى داشت.
أحيا الليل شب زنده دارى كرد.
إحياء الذكر ذكر خير. ياد بود.
الأحياء السكنية مناطق مسكونى.
الأحياء الشعبية محلۀ فقير نشين شهر.
الأحياء الفقيرة نواحى فقير نشين.
الأحياء المائية آبزيان. جانوران دريايى.
الإحيائي بيدارى.
الإحيائية جان بينى. جان بخشى.
أحيانا گاه بگاه. گاه گاهى. گاهى. زمانى.
أحيطكم علما باستحضار جنابعالى مى رسانم.
أحيل ارجاع شد. جلب شد.
الأخ برادر. دوست. همنشين.
الأخ بالرضاع برادر شيرى.
الأخ الشقيق برادر تنى.
الأخ غير الشقيق برادر ناتنى.
الأخ في السلاح همرزم. همسنگر.
الأخ في النضال همرزم. همسنگر.
الإخاء دوستى. برادرى. انس. ألفت.
الأخاذ دلربا. جالب توجه. گيرنده. گيرا. چشم گير.
الإخاذة جاى مجمع آمدن باران. آبگير. زمينى كه آن را براى خود جدا كنند.
أخاف ترسانيد. به وحشت انداخت.
الإخافة ترساندن.
الإخبار اطلاع دادن. آگاهى دادن.
الأخبار العادية اخبار معمولى.
الأخبار المحلية اخبار داخله كشورى.
أخبث بد طينت شد.
الاخبثان بولى ونجاست. بى قرارى وبى خوابى.
أخبر آگاه داد. اعلام كرد. خبر داد.
الأخبل ديوانه.
أخبى النار آتش را خاموش نمود.
الأخت خواهر. آباجى (تر). مثل. نظير. (راهبة) خواهر روحانى.
الأخت بالرضاع خواهر شيرى.
أخت الزوج خواهر شوهر.
أخت الزوجة خواهر زن.
اختار انتخاب كرد. برترى داد. برگزيد.
اختال تكبر نمود. مغرور شد.
اختان نا درستى كرد. دزديد. خيانت كرد.
اختبأ پنهان شد. مخفى كرد. استتار كرد.
الاختباء پوشيدگى. پنهانى.
الاختبار آزمودن. آزماييدن. باخبر شدن.
الاختبار الشفوي مصاحبه. امتحان شفاهى.
الاختبار العلمي آزمايش علمى.
الاختبارات آزمونها. امتحانات.
الاختبارات التحريرية امتحانات كتبى.
اختبأ پنهان شد.
اختبر آزمايش كرد. آزمود.
اختبر الأمر از روى تجربه در يافت.
اختبز نان راپخت.
الاختتام پايان يافتن. انجام دادن.
اختتل فريفت.
اختتم خاتمه يافت. پايان رسانيد.انجام داد.
الاختراع نو آورى. اكتشاف. ابداع.
الاختراق رخنه. سرايت.
اخترط السيف شمشير را از غلاف كشيد.
اخترع ابداع كرد. آفَريد. بوجود آورد.
اخترق تجاوز كرد. نفوذ كرد. رخنه كرد.
اخترق الأرض زمين را شكافت.
اخترق الأمر وارد آن شد.
اخترق القوم ازبين آنها گذر كرد.
اخترم نابود كرد. برانداخت.
اخترم الشيء آن را بريد.
اخترمته المنية آن را مرگ گرفت.
الاختزال تند نويس. كوتاه سازى. اختصار.
اختزل با رمز واشاره مطلب را نوشت.
اختزل الشيء بريد وانداخت.
اختزل الكلام سخن را كوتاه كرد. گفتار را خلاصه كرد.
اختزن انبار نمود. احتكار كرد.
اختزن السر راز را نگاه داشت. نهان كرد.
اختشى شرم كرد. خجالت كشيد.
اختص اختصاص داد. مخصوص بود. (افتقرَ) نيازمند شد.
الاختصار مختصر. خلاصه.
الاختصاص تخصص. پرداختن بيك بخش.
اختصاص المحكمة صلاحيت داد گاه.
الاختصاصي داراى صلاحيت. مخصوص. ويژه. متخصص. كارگر متخصص.
اختصر خلاصه كرد. كوتاه كرد. حذف كرد.
اختصم بنزاع پرداخت.
اختضب به حنّا رنگ كرد. خضاب نمود.
اختط طرح ريخت نقشه را كشيد. نقشه را بر گزيد.
الاختطاف ربودن. بچه دزدى. آدم ربائى.
اختطاف الأفراد ربودن اشخاص.
اختطاف الطائرة ربودن هواپيما.
اختطف قاپيد. به زور گريزاند. بسوى خود كشيد.
الاختفاء ناپديدى. گم شدن. ازبين رفتن. پنهان شدن. نهانى.
اختفى ناپديدشد. پنهان بود. پوشيده گرديد. محو شد. نابود شد.
اختل پريشان شد. سراسيمه شد. معيوب شد. ناقص شد. (صنع خلًا) سركه ساخت.
اختل إليه به او حاجتمند شد.
اختل الأمر سست شد.
اختل العقل كم مغز شد. دگرگونه شد. اختلال عقل پيدا كرد.
الاختلاس ربودن. زود ربودن. سلب كردن. دزدى اموال به شتاب گرفتن.
الاختلاط به هم آميختگى. آميزش. آمد وشد. بى نظمى ديوانگى.
اختلاط العقل كم عقلى.
اختلاف اللغات اختلافهاى زبانى.
الاختلاق جعل كردن. دروغ ساختن.
اختلاق الأعذار بهانه داشتن.
الاختلال آشفتگى.
اختلال الحالة الصحية بهم خوردگى مزاج.
اختلال النظام نابسامانى.
اختلج جنبيد. بحركت در آمد.
اختلجت عينه چشم او پريد.
اختلس ربود. اختلاس كرد. سلب كرد. به شتاب گرفت. كش رفت.
اختلس السمع دزدى گوش داد.
اختلط درهم كرد. آميخته شد.
اختلط الحابل بالنابل كار در هم وبر هم شد. قاطى وپاطى شد. هرج ومرج شد.
اختلط الشيء در هم آميخت.
اختلط العقل كم عقل شد. فاسد عقل گرديد.
اختلف مختلف بود.
اختلف إلى المكان آمد وشد كرد. به آنجا رفت وآمد كرد.
اختلف القوم با يكد يگر اختلاف داشتند.
اختلق اختراع كرد. انديشيد.
اختلق الشيء بوجود آورد. آفريد.
اختلق الكذب افترا زد. دروغ كرد.
اختلى در خلوت تنها ماند. خلوت كرد. منزوى شد.
الاختمار جوش. تخمير.
اختمر (لبس) خمار انداخت. سر را پوشانيد. رو گرفت.
اختمر الطعام خمير تُرش گرديد.
اختمر العجين خمير ورشد. خمير شد.
اختمر الكلام جايگزير شد.
اختمرت الأفكار آراء كامل گرديد.
اختمرت المرأة حجاب گرفت. محجَّتْ گشت.
الاختناق خفه شدن. خفگى.
اختنق خفه شد. ساكت بود. قدرت نفس كشيدن ندا شت. مُرد.
الاختيار مرد سالخور ده.
الاختيار العسكري اختيار نظامى. انتخاب نظامى.
الاختياري دل خواهى. داو طلبانه.
أخجل خجالت داد. شرمنده كرد. شرمگين كرد.
أخدج ناقص گردانيد.
الأخدعان دو رگ است در گردن. دوتا رگ.
الأخدود شيار. جدول. خط گود. شكاف. چاله مستطيل.
الأخذ دريافت. يذيرش. پاداش.
أخذ گرفت. دريافت كرد. بدست آورد. تحصيل كرد. (قَبل) پذيرا شد. (شرعَ) شروع كرد. (أسرَ) اسير كرد.
أخذ اسما به نيكى شهرت يافت. نام نيكى پيدا كرد.
أخذ به به چنگ آورد. نگهداشت گير آورد.
أخذ بثأره انتقام خودرا گرفت.
أخذ بالحسنى رفتار كرد.
أخذ البعير پهلوى شتر را از خوف بيمارى داغ كرد.
أخذ البرد گريب شد.
أخذ بيدي مرا يارى كرد. دستم را گرفت.
أخذ بيد اليتيم دست يتيم را گرفت.
أخذ حذره حذر كرد. پرهيز كرد.
أخذ رأيه نظر اورا خواست.
أخذ راتبه حقوق خود را گرفت.
أخذ راحته نَفَسى كشيد. راحت شد.
أخذ شاربه موى پشت لب را كم كرد وبُريد.
أخذ صورة عگس گرفت. عكس برداشت.
أخذ علقة سيلى خورد.
أخذ على الجو با محيط آشنا شد.
أخذ على خاطره مكدَّر شد. رنجيده خاطر شد.
أخذ على عاتقه به گردن گرفت.مسئوليت را قبول كرد.
أخذ عليه عهدا ازاو قول گرفت. ازاو پيمان گرفت.
أخذ العمولة حقّ دلالى را گرفت.
أخذ في دست بكار شد. آغاز كرد.
أخذ محله به جاى خود گرفت.
أخذمن الشيء ازآن كوتاه كرد.
أخذ منه مأخذا اورا به خود جلب كرد. در دلش جاى گرفت.
أخذ يقول گفتن را آغاز كرد.
أخذت البرد سرما خوردم.
أخذته الغفوة چرتش زد.
أخذه بحذافيره چهار چوب آنرا گرفت.
أخذه بالشدة باخشونت با او رفتار كرد.
أخذ اسير كرده شده. پاداش داده شده.
أخذ بعين الاعتبار منظور شده است. مورد توجه قرار گرفته است.
أخذ الجمل شتر ديوانه شد.
أخذ الرجل مرد به آشوب ودرد چشم مبتلا شد.
أخذ جادو نمود. جلب كرد.
أخذ اللبن شير را ترش كرد.
أخذ اللبن شير ترش گرديد.
الأخذ دردِ چشم.
الإخذ داغى كه بر پهلوى شتر كنند در وقت ترس از بيمارى.
أخذ الثقة گرفتن رأى عماد.
أخذ الرهائن گِرو گيرى. گرو كشى. گرفتن گِرو.
الأخذة مرزۀ چشم زخم. افسونيست مانند سحر.
أخذة النار زمان كمى پيش از نماز مغرب.
الأخذ والرد گفت وشنود.
أخر ديگر.
الأخر پس. عقب.
أخر بعقب انداخت. تأخير انداخت. سپس گذاشت. سپس ماند.
الإخراج كار گردانى. خارج كردن.
إخراج البضاعة ترخيص كالا.
أخرج بيرون فرستاد. نفى بلد كرد. به حساب نياورد. بيرون كرد. آشكار كرد.
اخرج خارج شو. بيرون بِرو.
أخرس خاموش كرد. ساكت كرد. لال گردانيد.
الأخرس گنگ. لال. خاموش.كِر. بيزبان.
الأخرق نادان. بيخرَد.
الأخرم كسيكه پرّه بينى او بريده. چاك شده.
الأخرة مهلت. أجل. نسيّه.
الأخروي منسوب بآخره.
الأخرى ديگر.
الأخزر چشم تنگ.
أخزاه الله خدا اورا رسوا كرد.
أخزى خوار كرد. شرمنده كرد. خجالت داد. رسوا كرد. اهانت كرد. سرافكنده كرد.
أخس كارپستى را انجام داد. خوار وپست يافت. فرومايگى كرد.
أخسر كم كرد.
اخشوشن خشونت عادت كرد. زبر وخشن شد. به پوشيدن لباس درشت عادت كرد. سخن بسيار درشت گفت.
الأخص بهتر. شايسته تر
الأخصائي متخصص.
الإخصاب بارْور ساختن.
أخصب (لازم) حاصلخيز شد. به گياه وعلف رسيد. بارور شد. (متعدى) حاصلخيز كرد. حاصلخيز گردانيد.
الإخضاع فروتن ومتواضع گردانيدن. اطاعت. مقهور سازى.
أخضر سبزگردانيد.
الأخضر سبز رنگ. ميوه كال ونارس.
الأخضر واليابس تر وخشك.
اخضر سبز وخرَّم گرديد. گياه سبز شد.
أخضع مقهور ساخت. زير دست كرد. مطيع كرد. به پيروى انقياد كرد.
أخضل تركرد. نم زد.
اخضل ترشد. باطراوت گرديد. نمناك شد.
أخطأ اشتباه كرد. خطا كرد. از درستى برگشت. (أجرمَ) مرتكب گناه شد.
أخطأ الطريق منحرف شد. گمراه شد.
أخطأ الغرض به هدف نرسيد.
أخطأ في الكتابة غلط نوشت.
أخطأ الهدف به هدف نزد.
الإخطار هشدار دادن. آژير دادن. آگاهى.
الأخطبوط دوال پا. اختابوس. خرچنگ بزرگ.
أخطر اخطار داد.
أخطر بباله بخاطرش آورد. تذكر داد.
اخطر المريض بحالت خطرناك رسيد.
الأخطل كسيكه سخنى بيهوده حرف ميزند.
الإخفاء باز نهفتن.پوشيدگى. پنهان كردن.
الإخفاق نا كامى. نوميدن شدن.
أخفر نگهبانى گماشت.
اخفض صوتك آرام صحبت كن. صدايت را پايين بياور.
أخفق ناكام شد. كامياب نشد. نوميد شد.
أخفى پوشاند. مخفى كرد. مخفى داشت. پوشيده گرديد. در دل گرفت.
أخل كوتاهى كرد. بدرستى انجام نداد.
أخل بالأمر كوتاهى كرد. سستى كرد.
أخل بالأمن امنيت را بهم زد.
أخل بالشيء آن را ربود وبرد.
أخل بالمكان غائب شد.
أخل به وفا نكرد.
الإخلاء تخليه. خالى كردن. طرد. اخراج.
إخلاء المنزل تخليه خانه.
الإخلاص راستى. پاك. صفا. صدق. ارادت. ترك تقلب وريا.
الأخلاق سلوك. روش. شيوه.
الأخلاق الدنيئة اخلاق كثيف. اخلاق پست.
الإخلال برهم زردن أمنيت.
الإخلال بالسلام به خطر انداختن صلح.
الإخلال بالعهد بد قولى. عهد شكنى.
أخلد جاودانى كرد. ابدى كرد.
أخلد إليه سوى او ميل كرد.
أخلد إلى الشيء تمايل نمود. پناه آورد.
أخلد إلى المكان اقامت كرد.
أخلص تقلب وريا را ترك كرد. به دوستى حد اعلى رساند.
أخلص لله بدون ريا خدارا عبادت كرد.
أخلص الآمال صميمانه ترين آرزوها.
أخلف انجام نداد.
أخلف عليه جبران كرد. غرامت داد.
أخلف الغلام به حد بلوغ كودك رسيد.
أخلف فم الصائم دهن روزه دار بوى گرفت.
أخلف وعده عهد شكنى كرد.
أخلق (لازم) كهنه شد. فرسوده شد. (متعدى) كهنه گردانيد، كهنه كرد. فرسوده گردانيد.
أخلى بركنار كرد. منفصل كرد. درجاى خالى افتاد.
أخلى السبيل راه براى ديگرى باز كرد. آزاد كرد. رها كرد.
أخلى طرفه رها كرد. بر كنار كرد. آزاد كرد.
أخلى المكان جاى خالى شد.
أخلى المكان جاى خالى كرد. تهى كرد. خالى يافت.
إخماد الروح الثورية خاموش كردن روح انقلابى.
إخماد النار فرو نشاندن آتش. خاموش كردن آتش.
إخماد نار الحرب متوقف كردن آتش جنگ.
أخمد (لازم ومتهدى) آرميد. خاموش شد. خاموش كرد. ساكت كرد. آرام كرد.
أخمد أنفاسه خفه كرد. كشت.
أخمد الثورة انقلاب را خاموش كرد.
أخمد النار زبانه آتش را فرو نشانيد. شعله كم شد.
أخمر پوشانيد. پنهان كرد. داخل شد.
الأخمص كودى كفِ پا.
أخنس عقب كرد.
أخنى عليه الدهر روز گارا نابود كرد. هلاك نمود.
أخنى عليه الزمان زمانه به او ظلم كرد.
أخنى عليهم آنهارا هلاك كرد.
أخنى في الكلام دشنام داد.
أخو الزوج برادر شوهر.
أخو الزوجة برادر زن.
الإخوان المسلمون برادران مسلمانان.
الأخوص چشم تنگ. كسيكه يك چشم از ديگر كوچكتر باشد.
الأخوة صلۀ رحم بين برادران وخواهران.
الأخوة الأبرياء برادران بى دفاع. برادران بى گناه.
الأخوة الثوريون برادران انقلابى.
أخوى گرسنه شد.
أخوي برادرانه. برادر وار. دوستانه.
الأخيذ گرفتار. اسير. پير مرد غريب.
الأخير سپس. بعد ازهمه.
أخيرا پس ازهمه. دست آخر. به تازگى. در اين اواخر.
الأد (وبالكسر) كار ناپسند. بلاى عظيم. غلبه. كار سخت وزشت. كار شگفت.
أد البعير شتر فرياد وصدا كرد.
أد الشيء چيزرا دراز كشيد.
الأداء رساندن. انجام دادن. بجا آوردن.
الإداء سر بند خيك.
أداء التحية سلام كردن.
أداء الفرائض انجام دادن فرايض.
أدار برگرداند. وارونه كرد جهت. مركز چيزى را تغيير داد. چرخانيد.
أدار الآلة به كار انداخت.
أدار الأمر احاطه پيدا كرد. آگاهى پيدا نمود.
أدار الدفة سكان كشتى را به دست گرفت. راهنمائى كرد.
أدار الرأس هوش از سر بدر برد.
أدار الساعة كوك كرد.
أدار الشيء بعهده گرفت. بدست گرفت.
أدار العمل كار كرد. اداره كرد. حركت كرد.
الإدارة دستگاهى كار.
إدارة الأحوال الشخصية ادارۀ ثبت احوال.
إدارة الاستخبارات ادارۀ آگاهى.
إدارة التبرع بالدم سازمان انتقال خون.
إدارة التجنيد ادارۀ نظام وظيفه.
إدارة التوظيف كار گزينى.
إدارة الجامعة سازمان مركزى دانشگاه.
إدارة الجريدة ادارۀ روزنامه.
إدارة شؤون البعثات ادارۀ اعزام محصّل.
إدارة شؤون الحياة چرخاندن امور زندگى.
إدارة شؤون الطلبة إدارۀ امور دانشجويان.
إدارة شؤون العلاقات العامة ادارۀ روابط عمومى.
إدارة الطيران المدني سازمان هواپيماى كشور.
إدارة العلاقات العامة ادارۀ روابط فرهنگى.
إدارة اللاجئين ادارۀ امور آوارگان.
إدارة لا حكم عليه ادارۀ سوء سابقه.
إدارة المباحث ادارۀ آگاهى.
إدارة المخابرات ادارۀ آگاهى.
إدارة المرور دفتر ادارۀ راهنمائى.
الأداف آلت نرّه. گوش.
أدال الشيء متداول گردانيد.
الإدالة غلبه.
أدام هميشه داشت. درنگى نمود. هميشگى كرد. دائمى كرد. ادامه داد. انجام داد.
الإدام نان وخورش. چاشنى. ادويه. چربى روغن. پيشواى قوم. هر موافق وسازگار.
أدامك الله خدا عمرت دهد.
أدامه الله پاينده باد.
أدان (أقرضَ) قرض داد. (حكمَ) محكوم كرد. فرومايه گردانيد.
ادان وام گرفت.
الإدانة محكوميت. محكوم كردن. قرضدار شدن.
الأداة ابزار. دست افزار.
أداة التعبير زبان.
أداة الحرب سلاحها.
الإداوة آب دستان. آفتابه.
أدب لطيف وزيبا بود. خوش اخلاق گرديد.
أدب ادب آموخت. مهمانى خواند. (عاقبَ) كيفر داد.
الأدب ادب دانى. سلوك. تربيت. تهذيب. آراستگى. فروتنى. حيا. شكسته نفسى. ادب. پيمانه. (التهذيب) پاكيزه كردن.
أدب البلاد شهرهارا به عدل پر كرد.
أدب القوم طعام مهمانى ساخت.
أدبخانه مستراح. دستشوئى.
الأدب الشعبي ادبياتِ عاميانه.
أدب العشرة آداب معاشرت.
الأدب الفارسي ادبيات فارسى.
الأدب القصصي ادبيات داستانى.
الأدب المقارن ادبيات تطبيقى.
الأدب الملتزم ادبيات متعهد.
الإدبار پشت كردن.
أدبته تنبيه كردم.
أدبر پشت داد. سپس رفت. فرار كرد. مُرد.
أدبر أمره سپرى شد. بد آورده است.
أدبق چسبانيد.
الأدبة طعام مهمانى. طعام عروسى. شگفت.
الأدبي ادبى. معنوى.
ادثر پوشيد. با پارچه پيجيد.
الادخار اندوخته. ذخيره. جمع كردن.
ادخار المال جمع آورى پول.
أدخل داخل كرد. گنجانيد. وارد كرد. در آورد. وارد نمود.
ادخل داخل شو. وارد شو.
أدخن دود آتش بلند شد.
أدر ريخت.
الإدراج گنجاندن.
الإدرار پيشاب ريختن.
الإدراك حصول. دسترس. به دست آورى. هوش. در يافتن. جا افتادگى.
أدرج وارد كرد. ضميمه كرد.
ادرع پيراهن را پوشيد.
أدرك دانست. وارد شد. آگاه شد. دريافت.
أدركه اورا رسيد.
أدرك ثأره انتقام گرفت.
أدرك الثمر رسيد.
أدرك الشيء وقتِ آن رسيد.
أدرك الغلام كودك بالغ گرديد.
أدرك القطار سوار قطار شد.
أدرك المعنى به خوبى پى برد.
أدرك الوقت زمان فرا رسيد.
الأدرم (الرجلُ) مرد بى دندان. (الصفة) برابر. هموار.
الادعاء تظاهر. لاف. حجت. تهمت. اتهام. وانمودن كردن.
ادعاء التدين آخوند نمائى.
ادعى بخودش نسبت داد. (اشتكى) شكايت برد.
ادعى الألوهة ادعاىِ خدايى كرد.
ادعى الحكم دعوى كرد.ادعا كرد.
الإدغام پيوستگى. إلحاق. انضمام.
أدغل (دخلَ) در بيشه زار مخفى شد. پنهان شد. (خانَ) خيانت كرد. نارو زد.
أدغل به سعايت كرد. به او خيانت كرد.
أدغل الأمر تباه كرد. از بين برد. فاسد كرد.
أدغم در يكديگر قرار داد.
الأدغم سياه بينى. سخن گوينده از بينى.
أدفأ گرم كرد. (ألبسَ) جامۀ گرم پوشانيد. پشم بسيار داد.
ادفع فشار دهيد. هِل بدهيد.
أدق خرد گردانيد. ريز گردانيد.
الأدقع خاك.
أدقع دولا شد. به خاك افتاد.
أدقع الرجل به زمين وخاك چسبيد.
أدقع الرجل خوار وفقير اورا كرد.
أدقل فرزند ناتوان آورد.
أدقم فاه دندانهاى پيشين او شكست.
الأدكن تيره رنگ. مايل بسياهى. سياه فام.
أدل الجرح زخم پوست وخشك افتاد.
أدل (جرؤَ) جرئت پيدا نمود.
أدل البازي صيد را از بالا گرفت.
أدل الذئب گرگ سست شد. گرگ لاغر گرديد.
أدل عليه گستاخى نمود. جرئت كرد. نسبت به محبت او اطمينان پيدا كرد.
الإدل درد گردن. شير ترش شده. هرچه به آن گرانبار روند.
الإدلال ناز كردن. وسيلۀ جستن. اعتماد كردن بر كسى.
أدلج تمام شب را رفت. در اول شب رفت.
ادلج در اول شب رفت.
أدلست الأرض زمين سبز شد.
أدلصت المرأة زن بچه را سقط كرد.
أدلع لسانه زبان اورا بيرون كرد.
أدلف القول غليظ ودرشت گفت.
الأدلم سياه از مردم وخر.
ادلهم الرجل پر سال شد.
ادلهم الليل بسيار تيره وتار شد. سياهى فزونى يافت.
الأدلة مدارك.
الأدلة الواضحة دلايل آشكار.
أدلى بيان كرد. آويخت. آويزان كرد. (أهانَ) بد گوئى كرد. هتك شرف كرد.
أدلى ببيان سخنانى ايراد كرد.
أدلى بالحجة دلايل را حاضر كرد. دليل وبرهان آورد.
أدلى بالشهادة گواهى داد.
أدلى الدلو دلو را بچاه انداخت.
الأدم پوست.
الأدم هر چيز كه اصلاح خوراك كند مانند سركه ونمك و...
أدم اصلاح كرد. ألفت داد. چاشنى زد. مزه دار كرد.
أدم الأديم باطن پوستْ ظاهر ساخت.
أدم برنگ گندم گونى شد.
أدم الخبز نان را باخورش بسيار آميخت.
أدم كار بد كرد. زشت كرد.
الإدمان اعتياد. آموختگى. معتاد بودن.
أدمج تركيب كرد. مخلوط كرد. پيچيد.
أدمج الحبل ريسمان را نيك تابيد. گره آن را محكم بست.
أدمج الشيء با پارچه اى آن چيزرا پوشاند.
أدمج الكلام سخن را نيكو مرتب كرد. بزيبائى بيان كرد.
أدمس الليل شب تاريك شد. شب تيره وتار گرديد.
أدمع الإناء ظرف را پر كرد.
أدمغ الشيء آن را داخل كرد.
أدمغ الطعام خوراك را بلعيد.
أدمن مداومت كرد. عادت داشت. معتاد شد. هموار كرد. ادامه داد.
الأدمة پيشواى قوم ومقتداى آنها كه شناخته شوند بدان.
الأدمة پيشوا. مقتداى قوم. خويش ووسيله. پوست بدن. باطن زمين.
الأدمة خويشى ووسيله. آميزش وموافقت. رنگ گندم گونى.
أدمى خون آلود گردانيد. خون جارى شد. زخمى كرد.
أدن بالمكان اقامت كرد.
أدنأ مرتكب زشتى گرديد. مرتكب عيب شد.
أدنت الحامل وقت وضع حمل فرا رسيد.
أدنف المرض بيمارى شدت يافت.
أدنف المريض بيمارى بيمار گران شد. ناخوشى او سنگين شد. به مرگ نزديك شد.
أدنفت الشمس آفتاب به غروب نزديك شد. آفتاب زرد شد.
الأدنون خويشاوندان. نزديكان.
أدنى (لازم) نزديك شد. نزديك گرديد. (متعدى) نزديك كرد.
الأدنى نزديك تر. كمتر. فروتر. فرومايه. ناتوان.
أده كار قوم فراهم آمد.
أدهش شگفت زده نمود. در حيرت افكند.
أدهق لبريز كرد.
أدهق الكأس جام را پر كرد.
أدهق الماء آب را سخت ريخت. (از اضداد).
أدهم اندوهگين كرد.
الأدهم سياه رنگ. قيرگون. خاكسترى.
ادهم الليل شب سياه گرديد.
ادهن چرب گرديد.
الأدوات اسباب. مهمات. مصالح.
أدوات الزينة زِيور آلات.
أدوات الكتابة نوشت افزار. لوازم تحرير.
أدوات اللعب اسباب بازى.
أدوات المطبخ لوازم آشپزخانه.
أدوات المنزل لوازم خانه.
أدوت له اورا فريب دادم.
الأدوية ادويه. داروها.
الأدوية المسكنة داروهاى مسكن.
أدى الرجل قوَّت گرفت. بسلاح وقوت داد.
أدى الشيء چيز بسيار شد.
أدى الفارس وسائل جنگى وتوشۀ او با تمام رسيد.
أدى القوم گروه درجائى بسيار شدند.
أدى اللبن شير سفت شد تا ماست گرديد.
أدى انجام داد. منجرّ شد.
أدى إلى منجرّ شد. منتهى شد.
أدى الامتحان امتحان داد.
أدى التحية سلام كرد. اداى احترام نمود.
أدى الحساب تسويۀ حساب كرد. أدا كرد. وارا پرداخت. رسانيد.
أدى الدين قرض را پرداخت.
أدى السلام سلام كرد. درود گفت. خوش آمد گفت.
أدى الشهادة گواهى داد.
أدى الصلاة نماز را خواند.
أدى عمله كارش را انجام داد. تمام كرد. اجرا كرد.
أدى المهمة مأموريت انجام داد.
أدى الواجب وظيفه را انجام داد.
أدى اليمين قسم خورد. سوگندِ ياد كرد.
الأدي ظرف كوچك. مرد سبك وچالاك. مال اندك. جامه گشاد. آمادگى.
الأديان السماوية اديان آسمانى.
الأديب دانشمند. نويسنده. محقق. منشى. نكته سنج. (المهذب) مؤدب.
أديت له اورا فريب دادم.
الأديم چرخ سرخ. چرخ وباغى شده.
أديم الأرض روى زمين. پوسته زمين.
أديم السماء ظاهر آسمان.
أديم الضحى اول چاشت.
أديم النهار تمام روز. روشنى روز.
أدين فرومايه گرديد. سست شد.
إذ ازاين رو. بنابرين. در نتيجه. (زمانية) وقتيكه. (مفاجأة) ناگهانى.
أذ بُريد.
أذأب از گرگ ترسيد.
أذأم ترسانيد. به اكراه وستم بركارى داشت.
إذا (شرطية) اگر. زمانيكه. (المفاجئة) ناگهانى.
أذاب آب كرد. ذوب كرد. گداخت.
أذاع منتشر ساخت. شهرت داد. اعلام كرد. انتشار داد.
أذاع بالراديو وسيله سيم پخش كرد.
أذاع الخبر پخش كرد.
أذاع السر آشكار كرد. فاش كرد.
الإذاعة پخش از طريق راديو. (المحطة) ايستگاه راديو.
الإذاعة الأجنبية راديوى خارجى.
إذاعة الأخبار پخش اخبار به وسيله اىِ سيم.
الإذاعة التلفزيونية پخش تلويزيونى.
أذاق چشانيد. امتحان داد.
أذال صاحب ذيل گرديد.
أذال القناع پرده اى فروهشت.
أذال ماله مال خود را انفاق كرد.
الإذالة رام نمودن. لاغر گردانيدن.
الأذان بانك مؤذن. اقامت. اعلام وقت نماز.
الأذاة آزار. اذيت. رنجش.
أذب المكان آنجا مگس بسيار شد.
أذبل پژمرده گردانيد.
الإذخار پس اندازى.
إذدكر ياد كرد. ياد آورد.
إذ ذاك آنگاه. سپس. درآن زمان.
أذرأ به خشم آورد. ترسانيد.
أذرأه آن را روان كرد.
أذرع الشيء أورا به ذراع گرفت.
أذرع في الكلام پرگفت.
الأذرع مرد فصيح. اسب بد نژاد.
أذرى پراكنده كرد. انداخت. شكست.
الإذعان اعتراف. تسليم. قبول. اطاعت. چشم خُفتن.
أذعر ترساند. ترسانيد.
أذعف زود كشت.
أذعن اطاعت كرد. فروتنى نمود. اقرار كرد. خوار گرديد. تبعيت كرد. اقرار بحق كرد. تن در داد.
أذكر ياد آور كرد. به ياد آورد. ياد آور شد.
أذكى روشن كرد.
أذكى الحرب آتش جنگ را روشن كرد.
أذكى النار شعله ور نمود. آتش را بر افروخت.
أذل خوار پنداشت. رام گردانيد. مطيع كرد. زير دست كرد. پست كرد. ذليل كرد.
الإذلال آب رو بردن. خوارى. ذليل كردن.
أذلال الناس مردم فرومايه.
أذم نكوهيده يافت. نكوهيده گذاشت.
أذم عليه براى او امان گرفت.
إذ ما اگر. چنانكه. هرگاه.
أذن اعلام كرد. اذان گفت.
أذن (علم) آگاه شد.
أذن إليه باو گوش داد.
أذن بالصلاة بانك اذان بلند شد. اذان گفت.
أذن له اجازه داد. رخصت داد. منظور كرد. مرخص كرد. دستورى داد.
أذن العشب گياه خشك شدن گرفت.
أذنه الأمر اورا آگاه كرد.
أذن وقت نماز اعلام كرد. اذان گفت.
إذن بنابراين. آنگاه. در اين صورت. با اين ترتيب. اكنون. چنين است.
الإذن آگاهى. اجازه. رخصت. مرخصى دستورى.
الأذن گوش. گوشه هر چيز. قبضۀ شمشير. كمان دسته. مرد سخن شنو.
إذن الإقامة اجازۀ اقامت.
الأذن الداخلية اندرون گوش.
الأذن الصاغية گوش شنوا.
الأذن الوسطى گوش ميانى.
أذناب الاستعمار ايادى استعمار. دست نشاندۀ استعمار.
أذناب الناس افراد خوار وپست. مردم فرومايه.
أذنب خطا كرد. اشتباه كرد. گناه كرد.
الأذنة كسى كه هرچه بشنود تصديق مى كند.
أذهب فرستاد. گذراند. روانه كرد. (طَلى) آب طلا داد. طلا كارى كرد. (أزالَ) ازين برد.
اذهب بِرو.
اذهب على بركة الله برو به امّيد خدا.
اذهب من هذا الطريق از اين راه برو.
أذهل پريشان كرد. فراموشانيد. بفرامو شى وا داشت. دستپاچه كرد.
أذوى پژمرده گردانيد. پژمرده كرد.
الأذى زيان. ضرر. آسيب. آزار. صدمه. رنجش. پليدى. خسارت.
أذي متحمل آزار شد. رنجيد. متأذِّى شد.
الأذين گوش. دانست. دستورى. پيشوا. آگاهى. بانگ نماز مؤذن. ضامن.
أذين القلب دهليز قلب.
الأذينة گوش كوچك.
الأذية ضرر اندك. زيان. خسارت. تجاوز. رنجش.
الأر راندن. دفع كردن. غايط انداختن. جماع نمودن. آتش افروختن.
أر المقامر قمار كننده وقت غلبه آواز كرد.
أرأيت مرا خبر ده.
أرأم الجرح جراحت را دارو كرد.
أرأم الحبل ريسمان را سخت تاب داد.
أراب به شك وترديد انداخت. توى شك وترديد افتاد. بد گمان كرد.
أراب اللبن ماست شير را ساخت.
الإراث آتش گيره.
الأراج بسيار دروغگوى. برانگيزاننده.
الأراجيف خبرهاى گوناگون وبيهوده. خبرهاى بد. مزخرفات. حرفهاى بى ربط.
أراح آسايش رساند. مُرد. آرام داد. (أنتنَ) بد بو شد. گنديد.
أراح الشيء بوى اورا دريافت.
أراح الماشية حيوانات را به اسطبل رهنمائى كرد.
الإراحة راحت كردن. آرام دادن.
أراد خواست. آرزو كرد. اختيار كرد. برگزيد. دوست داشت.
الإرادة خواستن. دوست داشتن. توانائى. تصميم. ميل. اختيار.
إرادة الله خواست خدا.
إرادة الشعب ارادۀ ملت.
الإرادي ميلى. دل بخواهى. داو طلبانه.
أراض شير را برشير ريخت.
أراض المكان سبزه زار شد.
الإراض پهن. فراخ. بساط ضخيم ازپشم.
الأراضي الخصبة زمينهاى حاصلخيز.
الأراضي المتنازع عليها زمينهاى مورد اختلاف.
الأراضي المغتصبة اراضى غصب شده.
أراع به وحشت انداخت. خوش ساخت. تكان داد. ترساند. (أعجبَ) پسنديد.
أراق ريخت. جارى ساخت. روان كرد.
أراق الدم خونريزى كرد. خون ريخت.
إراقة الدماء خونريزى. كُشتار.
الأراك درختى كه به چوب آن مسواك مى زنند. گرز.
الإران تخت مرده. تابوت مرده. شمشير. جاى وحوش.
الأرب فاصله ما بين دو انگشت.
أرب محكم كرد.مغلوب كرد. فريب داد.
أربت معدته معدۀ وى فاسد گشت.
أرب عليهم برآنها پيروزى وغلبه يافت.
الأرب نيازمندى. تمنّا. خواهش. پايان. سر انجام. عاقبت. زيركى. زرنگى. تيز هوشى. عقل. حاجت. آرزو. بصيرت پيدا كردن.
أرب خردمند شد. بصيرت پيدا كرد. عاقل شد.
أرب ماهر شد. استاد شد.
أرب به به آن حريص گشت.
أرب الدهر زمانه سخت شد.
أرب الرجل خو گرفت. محتاج شد. اعضاى او ساقط شد.
أربت يده دست او ساقط شد. تهى دست شد. محتاج به ديگران گشت.
أرب بالمكان به آنجا اقامت نمود.
أرب منه به او نزديك آمد.
أربت السحابة پيوسته باريد باران.
أرب استوار كرد. حدّ معين نمود. افزون كرد. كامل ساخت.
الإرب زيركى. مكر. شروبدى. زشتى. عقل. فرهنگ. فرج. حاجت. وام. دَين.
أربأ بك بر تر گيرم.
إربا إربا پاره پاره. ريز ريز. تكه تكه.
ارباث از حاجت باز ايستاد.
الإرباك بُغرنج.
أربح سودى داد. فايده رسانيد.
اربد خاكستر گون شد. تيره رنگ شد. رنگ تغيير نمود.
أربز زيرك گردانيد.
أربس خشم گرفت.
اربس سست شد.
أربضت الشمس آفتاب سخت گرم شد.
أربع العدد چهار گرديد.
أربع الفصل وارد فصل بهار شد.
أربع القوم چهار نفر شدند.
أربع (ـة) چهار. چار.
أربع عشرة چهار ده.
الأربعاء چهار شنبه.
أربعو الشتاء چله بزرگ.
أربعو الصيف چله بزرگ.
الأربعون چهل. چهلمين. چِهلم. چلم.
الأربة حاجت. گره گشاده نشود. حلقه. قلاده.
الإربة زيركى. حاجت. حيله. فرج.
أربى افزود. فزونى يافت. تفوّق يافت. زائد گرفت.
أربى عليه برترى يافت. سبقت جست.
الإربيان نوعى ماهى.
الأربية بيخ ران. بالا وپائين شكم. اهل خانۀ مرد. پسر عمو. عشيره.
ارتأى در نظر گرفت. طرح چيزى ريخت. اظهار عقيده كرد. فكر كرد. پيشنهاد كرد. تدبير دانست. ديد.
ارتاب بد گمان شد. شك كرد. ترديد نمود. يقين ندانست.
ارتاب به تهمت زد.
ارتاح آسايش يافت. آسايش جست. آرام گرفت. راحت كرد. خوشحال شد.
ارتاد خواست. قصد كرد.
ارتاع به وحشت افتاد. هراسان شد. ترسيد.
أرت الريح الماء باد آب را ريخت.
أرت القدر به ته ديگ سوختگى طعام چسبيد.
أرت النحل زنبوران عسل شهد ساختند.
أرت كُند زبان گرداند.
الارتباط التزام. پيوستگى. نسبت. وابستگى. ارتباط. پيوستن. چسبيدن.
الارتباع به چهار زانو نشست. سخت دويدن شتر. گرد اندام شدن.
الارتباك پريشانى. گرفتارى. آشفتگى. اضطراب. در آميخته شدن.
ارتبث پراكنده گرديد.
ارتبس آكنده شد.
ارتبط بستگى داشت. مربوط بود. بست. بسته شد. پيوست.
ارتبك يكه خورد. جا خورد. هول شد. گرفتار گرديد. گير افتاد.
ارتبك الأمر درهم برهم شد.
ارتبك في الكلام در سخن در ماند. لكنت زبان افتاد.
ارتث ذبح كرد.
أرتج الباب در را بست.
أرتج البحر دريا جوش زد. آب دريا بسيار شد.
أرتج عليه زبانش بند آمد. نتوانست سخن بگويد. بر او سخن بسته شد.
ارتج لرزيد. جنبيد. بحركت در آمد.
ارتج البحر دريا زد.
ارتج الكلام كلام مشتبه شد. نا مفهوم شد.
الارتجاج لرزيدن. مضطرب شدن. لرزش.
ارتجاج المخ تكان بر مغز. ضربت برمخ.
الارتجاف تپيدن.
الارتجال پاى كسى گرفتن. به بديهه خطبه گفتن.
الارتجالي بدون آمادگى سخن گفتن. بى مقدمه لب به سخن گشودن. بى مطالعه. بى تكلف.
ارتجز الرعد رعد پى در پى صدا كرد.
ارتجس البعير شتر بانگ كرد.
ارتجس البناء ساختمان لرزيد.
ارتجف لرزيد. تكان خورد. اضطراب كرد. سخت جنبيد.
ارتجل برأيه در رأى خود منفرد شد.
ارتجل العمل با عجله كار كرد.
ارتجل الكلام بدون آمادگى سخت گفت. سرپائى سخت گفت. بديهه سخن گفت.
ارتجى اميد داشت. ترسيد. خواستار شد.
الارتحال كوچ كردن. رهسپارى. عزيمت. مهاجرت.
ارتحل رفت. كوچ كرد. روانه شد.
الارتخاء سستى. شلى. نرمى. سبكسازى. تمدد اعصاب.
ارتخى ناتوان شد. تحليل رفت. بى حال شد. فرو هشته شد. سست شد. شل وول گرديد.
ارتد پس گرفت. دو باره به دست آورد. باز يافت. به عقب باز گشت (استرجعَ) باز پس گرفت.
ارتد رأسا على عقب فورًا برگشت.
ارتد عن دينه تغيير عقيده داد. مرتد شد. كفر ورزيد.
ارتداء الثياب جامه پوشيدن.
الارتداد كناره گيرى. عقب نشينى. ترك دين الهى.
الارتداع جلو گيرى شدن.
ارتدع بسنده نمود. امتناع كرد. خود دارى شد. جلو گيرى شد. باز ايستاد.
ارتدى پوشيد. جامه در بر كرد.
الارتزاق امرار معاش.
ارتزق معاش كرد. روزى به دست آورد. زندگى كرد.
الارتسام نقش بستن.
ارتسم الأمر پذيرفت. امتثال برد. فرمان برد.
ارتسم الرجل به درجه بلند ارتقاء يافت.
ارتسم كاهنا به درجه كشيش رسيد.
ارتسم المسيحي با انگشت نقش صليب كشيد.
ارتشح الإناء لبريز شد.
ارتشح الجسد عرق كرد.
ارتشف كم كم آشاميد. مكيد.
ارتشى رشوه گرفت.
ارتص به يكديگر پيوست.
ارتصف الحجر يكديگر پيوست. نزدهم چيد شدند.
ارتصف القوم بهم فشرده شدند.
ارتض شكست.
ارتضع از پستان شير خورد.
الارتطام در كارى افتادن. انبوهى كردن چيزى. در گل فرو رفتن.
ارتطم در كار افتاد. در گل افتاد.
ارتطم الشيء متراكم شد. روى هم شلوغ وپلوغ شد.
ارتطم في الأمر گرفتار شد.
ارتطم المركب به گِل نشست.
الارتعاج لرزيدن. پر شدن رود خانه.
الارتعاد لرزيدن. خراشيدن.
الارتعاش لرزيدن. چندش زدن.
ارتعاش الشيخوخة لرزش پيرى.
أرتع القوم شتران خود را چرانيدند.
ارتعب ترسيد. وحشت كرد.
ارتعد از ترس لرزيد. مضطرب گرديد. نا آرام شد.
ارتعدت فرائصه رگهاى گردنش لرزيد. سرا پايش به لرزه افتاد. زانوهايش لرزيد. (كنا) بسيار سخت ترسيد. از ترس به لرزه افتاد.
ارتعش لرزيد. مضطرب گرديد.
الارتفاع بلندى. فراز. برجستگى. اوج گرفتن.
ارتفاع الأجور افزايش دستمزدها.
ارتفاع أجور المساكن بالا رفتن كرايه خانه ها.
ارتفاع الأسعار بالا رفتن نرخها.
ارتفاع أسعار المواد الاستهلاكية نرخهاى مواد مصرفى بالا رفت.
ارتفاع التضخم الاقتصادي بالا رفتن تورّم اقتصادى.
ارتفاع الحرارة افزايش درجۀ حرارت.
ارتفاع مستوى المعيشة بالا رفتن سطح زندگى.
ارتفاع مستوى الوعي بالا رفتن سطح شعور سياسى.
ارتفاع منسوب المياه بالا رفتن ميزان آب.
الارتفاعات الإستراتيجية بلنديهاى استراتژى.
الارتفاق سودمندى. فائده. پيوستگى. اتصال.
ارتفع بالارفت. اوج گرفت. زياد شد. بلند گرديد. (رفعَ) بلند كرد. (تقدَّمَ) پيشرفت كرد.
ارتفع السعر گران شد. نرخ بالا رفت.
ارتفع المقام به مقام بلند رسيد.
ارتفعت تكاليف الحياة هزينۀ زندگى بالا رفت.
ارتفعت الطائرة هواپيما أوج گرفت.
ارتفق فايده برد. سود برد. بهره مند شد. تكيه كرد.
الارتقاء فراز. بلندى. پيشرفت. بالا رفتن.
ارتقب به انتظار نشست.
ارتقى بالا رفت. بر آمد.
ارتك شك كرد.
ارتكاب الجريمة ارتكاب جنايت.
الارتكاس باز تاب. واكُنش.
ارتكب جرما مرتكب جنايت شد.
ارتكب ذنبا مرتكب گناه شد.
ارتكب شيئا سوار شد.
ارتكز ايست كرد. درنگ كرد. ثابت كرد. ساكن شد. تكيه كرد.
ارتكز على تكيه داد. تكيه كرد.
ارتكس نگونسار شد.انبوهى كرد. فراهم آمد.
ارتكض دويد. اضطراب كرد. آشفته شد. سخت تكان خورد.
الارتماء افتادن. همد يگررا تيرانداختن.
الارتماض تباه شدن جگر. فاسد شدن جگر. از درد اندوهگين شدن.
ارتمز جنبيد. اضطراب كرد.
ارتمض سخت شد بى قرار كرد.
ارتمض له براى او اندوهگين گرديد.
ارتمى پرت شد. افتاد. پرتاب شد.
ارتمى على الأرض به زمين افتاد.
الارتهاب چغر داشتن.
الارتهاك سستى مفاصل در رفتن.
ارتهش لرزيد. مضطرب شد.
ارتهش القوم ميان آنان جنگ افتاد.
ارتهن الشيء به امانت گرفت. گرو گرفت.
ارتهن بالأمر به آن پايبند شد.
الارتواء سيراب شدن.
ارتوى نوشيد. سيراب شد.
الارتياح خوشنودى. خوشْوقتى. شادمانى. خوشحالى. استقرار گرفتن.
ارتياح البال آسود گى خاطر.
الارتياش نيكو شدن حال كسى.
الارتياض رام شدن.
الارتياع ترسيدن.
أرث برانگيزانيد.
الإرث ميراث. امر موروثى. بقيّه چيزى. خاكستر.
الأرث كهنه.
أرث الثوب حامه كهنه گرديد. (الثوبَ) جامه كهنه گردانيد.
أرث النار آتش را برافروخت.
أرثأ اللبن شير ماست شد.
الأرثة حد فاصل ميان دو زمين. پشته سرخ. سرگين خشك. زمين سهل ونرم.
الأرثوذكسى مستقيم راى. صائب راى.
أرج برانگيخت. بر انگيزانيد.
أرج معطر بود. بوى خوش داد.
الأرج بوى خوش.
أرج بر انگيزانيد.
أرج النار آتش را بر افروخت.
أرج الناس آواز بلند مردم در گريه ساختند.
أرجأ به تأخير انداخت.
أرجئ به تأخير افتاد.
الإرجاء تأخير افتاد. تعويق.
أرجاء الدولة سراسركشور.
الإرجاع باز فرستادن. باز گردانيدن. غائط كردن.
الإرجاف لرزانيدن.
الأرجاف خبرهائى كه به نظر وخيال خود گويند. خبرهاى دروغى شهرت دادن.
أرجب تعظيم نمود. بزرگ داشت.
الأرجحية برترى. مزيّت.
أرجع پس فرستاد. بر گرداند.
أرجف خبرهاى وحشت انگيز انتشار داد.
أرجف القوم خوض وشور كردند در خبرهاى فتنه انگيز.
أرجفت الأرض زمين به لرزه آمد.
أرجو امّيدوارم. خواهشمندم. خواستارم.
أرجو المعذرة پوزش ميخواهم. معذرت ميخواهم.
الأرجوان (معر) سرخى. رنگ قرمزى. ارغوان.
الأرجواني ارغوانى. ارجوانى. زرشكى. قرمزى.
الأرجوحة بازپيچ. تاب. بازى الّا كلنگ. جنبش. نوسان.
أرجوحة الأطفال تاب بازيچه كودكان. گهواره.
أرجوحة الرضيع گهواره.
الأرجوزة قصيده اى است از بحر رجز.
أرجى به وقت ديگر موكول كرد. به عقب انداخت.
الإراحة راحت كردن.
الأرحام اصل قرابت. قرابتها. خويشاونديها.
أرحب بك خير مقدم عرض ميكنم. خوش آمديد ميگويم.
أرخ تاريخ نوشت. واقعه نگارى كرد. تاريخ مشخّص كرد.
أرخ الكتاب نامه را تاريخ گذارد.
الأرخ گاونر.
الإرخاء فرو انداختن.
أرخص (سهَّلَ) آسان نمود.
أرخص السعر ارزان نمود. ارزان خريد.
الأرخة ماده گاو وحشى.
أرخى سست نمود. شُل كرد. رها كرد. پائين آورد. پائين كشيد.
أرخى الزمام ريسمان را دراز كرد. رها كرد.
أرخى الستر پرده را فرو گذاشت. آويخت.
الأرخي گاونر جوان.
الأرخية بچه بزكوهى.
أردأ كار ناپسندى انجام داد. اعانت نمود. آرامش داد. افزود.
أردأ الحائط ديوار را ستون نهاد.
أردأ الستر پرده را فرو گذاشت.
أردأ الشيء تباه كرد. فاسد گردانيد.
أردأ من پست تراز. بدتر از.
الإرداء ياركسى شدن. تباه نمودن. كار بى فايده نمودن.
الإردب ظرف بزرگ سفالين.
أردف بدنبال رفت. پس از او رفت. پس از او آمد. (أركبَ) سوار نمود.
أردى هلاك ساخت. درمشقَّت انداخت.
ارذل العمر آخر عمر.
أرز منقبض گرديد. از بخل گرفته شد. مجتمع شد. ثابت گرديد.
أرز الوتد ميخ را ثابت گردانيد.
الأرز سرو.
الأرز برنج.
أرزت الحية مار بسوراخ خود پناه گرفت. ثابت ماند.
أرزت الليلة شب سرد شد.
أرز الكلام پيوستگى ودرستى كلام.
الإرزب كوتاه. ضخيم وبزرگ.
الإرزبة گلوخ كوب آهنى.
أرزف ويرا پيش آمد. متوحش گرديد. از ترس شتافت.
أرزفه إليه اورا بسوى او محتاج كرد.
الإرس اصل پاك.
أرش كشاورز گرديد.
الأرش ديتِ جراحات. طلب ديت. رشوت خراش. خصومت.
أرش الحرب جنگ را برانگيخت.
أرش النار آتش را بر افروخت.
إرساء الأساس پايه گذارى كردن.
الإرسال رها كردن. روانه كردن. فرستادن.
الإرسال الإذاعي پخش راديويى.
إرسال الخطاب فرستادن نامه.
إرسال الدعوة فرستادن دعوتنامه.
إرسال القوات فرستادن نيروها.
الإرساليات ترويج مذهب مسيحى.
الإرسالية فرستاده شده ها.
الأرستوقراطي ازطبقۀ أشراف. أشرافى. أعيانى.
الأرستوقراطية طبقۀ أشرافى.
أرسخ استوار گردانيد.
أرسل رها كرد. فرستاد. روانه كرد.
أرسل في طلبه دنبالش فرستاد.
أرسل الكلام بدون قيد بيان كرد.
أرسل المال پول را حواله كرد.
أرسى (ثبتَ) استوار شد. برجاى ايستاد. (فعل متعدى) محكم كرد.
أرسى الأساس سنگ بنياد را كار گذاشت.
أرسى السفينة در لنگر گاه كشتى قرار داد.
الإرشاد هدايت. راهنمائى. آموزش. صوابْديد. پند.
أرشد آموخت. ياد داد. راهنمائى كرد. نصيحت كرد. هدايت كرد.
الأرشد (ا. تفـ) راه راست تر. نزديك تر.
الأرشيف آرشيو. بايگانى.
الإرصاد آماده چيزى شدن.
أرصد آماده كرد. مهيّا ساخت.
أرصد الرقيب در كمين رقيب نشست.
الأرصدة النقدية پُشتوانه هاى نقدى.
أرصن استوار گردانيد.
الأرض زمين. كرۀ زمين. خشكى.
الأرض الأريضة زمين پاك وخوب.
الأرض البقلة زمين سبزه زار.
الأرض البور زمين شوره زار. زمين لم يزرع.
الأرض الجرداء زمين بى آب وعلف. بيابان.
الأرض الزراعية زمين قابل كشت.
الأرض الشجراء زمينى كه درخت فراوان دارد.
الأرض الصلبة زمين سخت. زمين سفت.
الأرض المجدبة زمين خشك بى گياه.
الأرض المحتلة زمين اشغال شده.
أرض المطار محوطۀ فرودگاه.
الأرض مقابل السلام دادن زمين در مقابل صلح.
الأرض الموحلة لجن زار.
أرض الوطن خاك ميهن.
أرضت الأرض زمين گياهناك شد.
أرض زكام زده شد.
أرضت الخشبة چوب از موريانه خورده شد.
أرضت القرحة جراحت ورم كرد وفاسد شد.
الإرضاء خوشنود كردن.
الإرضاع شير دهى.
الإرضاع الصناعي شير دادن بوسيلۀ شيشه.
الإرضاع الطبيعي شير دادن طبيعى.
أرضع شير داد.
الأرضة كرم چوب دار. موريانه. ديوچه. گياه بسيار.
أرضى راضى كرد. خوشنود نمود.
الأرضي شوكي كنگر فرنگى. خرشوف. انگينار. آرتيشو.
الأرضية كف زمين. انبار دارى. زمينه. قسمت عقب. عكس.
أرضية الغرفة كف اطاق.
أرطب الثوب جامه را تر كرد.
أرطب النخل نزديك رسيدن رسيد. رطب شد.
الإرعاء چرانيدن. گوش به كسى دادن.
الإرعاد لرزانيدن.
الإرعاش لرزانيدن.
أرعب ترسانيد. بوحشت انداخت.
أرعد ترسانيد. وعدۀ بد كرد. به لرزه در آورد. (سمعَ) صداى رعد را شنيد. (أصابه) صاعقه را زد.
أرعده اورا رعد وبرق رسيد.
أرعدت السماء آسمان رعد أورد.
أرعش به لرزه وا داشت. لرزاند.
الأرعن نادان. بيخرد. بى پروا. (الجبل) كوه دراز. (الجيش) لشكر بسيار گران.
ارعوى پشيمان شد. روش خود را عوض كرد. از كار زشت دست كشيد. كشيد. بازگشت. منصرف شد.
أرعى رهايش نمود تا بچرد.
الإرغام وادار نمودن. مجبور كردن. (كنا) در خاك افكندن چيزى.
أرغب عن منصرف كرد.
أرغب في علاقة مند كرد.
أرغد به زندگى فراخ رسيد. در آسايش زندگى ادامه داد.
أرغد عيشه زندگيش را خوب گردانيد.
أرغم ناچار كرد. به زور واداشت. ناگزير كرد. (أذلَّ) خوار نمود.
أرغم أنفه برخلاف ميلش به كارى وا داشت.
أرغمت مجبور كردم.
أرغمت مجبور شدم.
أرغمني مجبورم كرد.
أرغى كف كرد. تهديد كرد. خروشيد. بخشم آمد.
أرف على الأرض حدود ونشانه ها بر زمين نهاد.
الإرفاد يارى دادن. دادن چيزى.
الأرفاغ مردم فرومايه. ناكس. فراخى ووسعت زندگانى. بيخ ران.
أرفد كمك كرد. بخشيد. رفاده قرار داد.
ارفض جارى شد. متفرق شد. نابود شد. زائل گرديد. گذشت.
ارفض الاجتماع پراكنده شد.
ارفض العرق جارى شد. ترشح نمود.
ارفع السماعة گوشى را بردار.
ارفع على مهلك آهسته بردار.
أرفق فائده بخشيد. به درد خورد. ضميمه كرد. پيوست. سود رسانيد.
أرفل خراميد تكبرانه. تكبر كرد. دامن را كشان كشان فروهشت.
الأرفة حد فاصل ميان دو زمين. گره.
الأرفي شير خالص. مساحت كنندۀ زمين.
أرق بيخواب درشب ماند. بى خوابى به سرش زد.
الأرق بيدارى شب. بيخوابى. بى دارى. بد خوابى.
الأرق بى خوابى. خواب از سرش پريده.
أرق شب بيدار نگهداشت. باعث بى خوابى شد.
أرق نازك گردانيد. نرم كرد.
الأرقاء بُرد گان.
الإرقاص رقصانيدن.
الأرقام السرية ارقام رمز.
أرقد دولا كرد. خوابانيد.به خواب برد.
الأرقش خالدار. نقطه نقطه. سياه وسفيد.
أرقص رقصانيد.
الأرقط نقطه دار. خالدارد. خال خالى. پلنگ.
أرقم فرو خورانيد.
الأرقم مار. مار نر. مارپيسه.
أرك (وبكسر الراء) اقامت نمود.
أرك الجرح ورم زخم ساكن شد. به بهبودى رسيد.
أرك في الأمر دركار درنگ نمود.
الإركاء تأخير كردن. درنگ كردن.
أركان الدين أجزاء حقيقى دين.
الأركان العامة ستاد مشترك.
الأركان العامة للجيش ستادِ كل آرتش.
أركان الجيش ستاد آرتش.
أركان الحرب ستاد جنگ. ستاد آرتش. ستاد نيروى مسلَّح.
أركب سوار كرد. تركيب كرد.
أركد آرام كرد.
أركع ركوع وادار نمود.
أركن تكيه كرد. استناد جست.
أركن إليه به او تكيه نمود. اعتماد كرد.
أركن إلى الفرار گريخت. فرار كرد. پا بفرار گذارد.
أرم خورد همه چيزى كه روى ميز بود.
أرم الحبل ريسمان را سخت تافت.
أرم الشيء اين چيز را بست.
أرم العظم استخوان پوسيد. استخوان تَباه شد.
أرم عليه بدندان اين چيز را گزيد.
أرم المال مال فنا شد.
أرم خاموش شد.
الأرم دندان آسياب. اطراف انگشتان. سنگها. سنگ ريزه ها.
الإرماث افزون گردانيدن. زايد گرفتن.
الإرماض سوزانيدن زمين.
ارماق از لاغرى هلاك شد.
ارماق الحبل ريسمان سست شد.
الإرمام پوسيدن استخوان.
أرمت السنة القوم سال قحط قوم را خورد.
أرمد محتاج وبى چيز گرديد.
أرمد القوم به خشك سالى رسيدند وهلاك شدند.
الأرمد مرد بيمار چشم. خاكستر گون.
ارمد الرجل بطرز شتر مرغ دويد.
ارمد الشيء خاكستر گون شد.
أرمس الميت مرده را دفن كرد.
أرمك مقيم كرد.
الأرمل مرد بِيوه. زن بيوه. محتاج. درويش.
أرمل الحبل ريسمان را دراز كرد.
أرمل الرجل بى زن شد. همسرش مرد.
أرمل القوم توشه گروه تمام شد.
أرملت المرأة زن بِيوه شد.
الأرملة بيوه. زن بى شوهر. زن محتاج.
أرمة علامت. نشان.
أرمينية ارمنستان.
أرن بدندان گزيد. مفاخرت نمود.
أرن شادمان شد.
أرن طنين انداز شد.
الأرنب خرگوش.
أرنبة الأذن پيره گوش.
أرنبة الأنف نوك بينى. پرده دماغ. طرف بينى.
الأرنة پنيرتر. سراب.
الإرهاب ترسانيدن. چشم ترس. تِرور. تهديد.
الإرهابي تِروريست. تهديد كننده.
الإرهاص آماده چيزى شدن. چانه زدن. مجادله كردن.
الإرهاق هلاك كردن. نافرمانى نمودن. تكليف كردن. ستم كردن. جِدو شدن.
أرهب ترسانيد. بوحشت انداخت.
أرهج گرد وغبار بر انگيخت.
أرهص بنا كرد. ثابت داشت.
أرهف تيز نمود. باريك كرد.
أرهق بر نافرمانى برانگيخت. به نافرمانى واداشت. به كارهاى دشوار سپرد.
الإرة آتش. آتشدان. برافروختگى. شدت آتش. گوشت خوشك.
الإرواء آب دادن.
أروح كنديده شد. بد بو شد.
أرود نرم وخفيف رفت. نرم راند.
الأرود آهسته كار.
أروم الرأس طرفهاى سر.
الأرومة بيخ. ريشه. بن. اصل. تبار. نژاد. نسب.
الإرون گوشت بريان كرده.
أروى سيراب نمود. تشنگى برطرف كرد.
الأروى بزكوهى ماده.
الأروية بزكوهى ماده.
أرى نماياند. نشان داد.
الأري آنچه به تهِ ديگ از سوختگى چسبيده. عسل. نمى كه بر درخت افتد.
أري الريح راندن باد ابر را. وزيدن باد.
أري السحاب ريزش ابر.
ألأريب ماهر. عاقل. خردمند زرنگ. تيزبين. هوشمند هنرمند.كار دان. صنعتگر باهوش. بينا. زبردست.
أريت الشيء ثابت گردانيدم. اين چيزرا استوار ساختم.
أريت عن الأمر حقيقت اين كار را پنهان كردم وغير آن را ظاهر ساختم.
أريت النار بر افروختم. آتش را بسيار مشتعل ساختم.
أريتريا اريتره.
الأريج عطر. بوى خوش.
الأريحي مرد خوش خوى. خوش خوئى. آقامنش. بزرگوار. بخشنده.
الأريحية صفت انسان بخشنده. مردانگى. بزرگوارى.
أريد أن ميخواهم كه.
الأزيز شبنم. روز سرد. بزرگ قوم.
الأريض فربه. پهناور. سزاوار خير.
الأريكة نيمكت پشتى دار. مبل راحت. كانابه. تخت عروسى.
الأز طپيدن وجستن رگ. درديست در زخم. دمّل. جماع. سخت دوشيدن ماده شتر. آب ريختن وجوشانيدن.
أز الرعد رعد صدا داد.
أز الشيء اين چيز را سخت جنبانيد ودر آميخت.
أز النار آتش را افروخت.
أزأ عن الحاجة ازحاجت بد دل شد وباز ماند.
أزأ الغنم گوسفندان را سير چرانيد.
إزاء رو برو.برابر. پهلو. مقابل. محل ريختن آب در حوض. زندگانى. فراخى.
أزاح جا بجا كرد. بر طرف كرد. دور نمود. روانه كرد. (نحَّى) از سر جاى خود كنار زد.
أزاح الأمر كار را تمام كرد.
أزاح الشيء كنار گذارد. دور گردانيد.
الإزاحة جابجا. جاكردن. نقل. انتقال.
إزاحة الستار پرده برداشتن.
الإزار چادر. شلوار. ملحفه. لُنگ. پوشش.
الإزارة ديوار.
أزاغ (أمالَ) كنار زد. به بيراهه كشاند. (أوقعَ) به اشتباه انداخت. متمايل به گناه كرد. از راه حق بدر كرد.
أزال دور كرد. هلاك كرد. محو كرد. كنار گذاشت. از بين برد.
الإزالة پاك كردن. بركنارى. برداشتن.
إزالة العقبات برطرف كردن موانع.
الأزام سال قحطناك.
الأزام لازم گيرندۀ چيزى.
أزب الماء آب جارى شد.
أزب سخت شد.
الأزب طويل ودراز.
الأزب پُرمو.
الإزب مرد كوتاه وضخيم. زيرك ولئيم. زشت روى ولاغر.
أزبد كف را فراوان شد. جوش زد. خروشيد. كف را گرفت.
أزبد البحر دريا كف آورد.
الأزبة شدت وقحط.
أزت السحابة ابر از دور غُرِّش كرد.
أزت القدر ديگ سخت جوشيد. بجوش ديگ آمد.
أزج بشتافت. سرعت كرد.
الأزج تبختر كننده.
أزج بنا نمود. دراز گردانيد.
الإزجاء راندن ازجائى به جائى.
أزجى راند. گذراند. بزور برد.
أزجى التحية مراسم سپاسگزارى را تقديم داشت.
أزح سخت بهم در كشيده شد. درنگ كرد.
أزح العرق رگ جنبيد.
أزحت القدم پاى لغزيد.
الأزخ گاونر وحشى.
ازداد افزون شد.
ازدان زينت يافت. نيكو شد. آراسته شد.
الازدجار آزار كشيدن.
ازدجر (طردَ) بيرون كرد. فرياد زد. مورد سرزنش شد. (انقادَ) پيروى كرد.
ازدجر عن الشيء منع كرد.
الازدحام شلوغ. متراكم. انبوه. جمعيت. كثرت جمعيت. مردم زياد.
ازدحم شلوغ شد. متراكم بود.
ازدحم القوم گروه انبوهى كردئد. گردهم جمع شدند.
الازدراء خوارى. بى اعتنائى. تحقير كردن.
ازدرد بلعيد.
ازدرى حقير داشت اورا. كم شمرد. ناقابل دانست. عار داشت. بى اعتنائى كرد.
أزدف الليل شب تاريك شد.
الازدهار شكوفا. آبادى.
ازدهر تابيد. روشن شد. پرتو افكند. نورانى گرديد. (نجحَ) موفق شد. رشد ونموّ كرد.
ازدهى بتكبر وخود پسندى وا داش.
ازدوج دوتا شد. مخلوط شد.
الازدياد افزودن.
ازدياد السكان كثرتِ جمعيت.
أزر قدرت بخشيد. كمك كرد. نيرومند گردانيد.
الأزر كمك كردن. قدرت. پشت.
الأزر احاطه. نيرو. قوت. ضعف، محكمى.
أزر پوشاند. پنهان كرد. پيچيد. (قوَّى) نيرومند گردانيد.
الأزر جاى بستن ازار.
الإزر اصل. چادر.
الأزرق آبى. گربه چشم. كبود جشم. كبود. آبى تيره. آبگونه. نا بينا.
الأزرق السماوي نيلگون. رنگ آسمانى.
أزرق العينين چشم زاغ داشتن.
الأزرق النيلي لاجوردى.
ازرق آبى رنگ شد. كبود شد.
الإزرة هيئت ازار پوشى. پرهيز گارى. زن. ميش ماده. نفس وذات.
أزرى از قدرش كاست. كوچك شمرد. ملامت ك